شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۰

The economy of Iran at a glance

The Economy of Iran vs Turkey and Saudi Arabia
1990-1997: Rafsanjani Presidency
1998-2005: Khatami Presidency
2006-2009: Ahmadinejad Presidency
Source for chart and data: World Bank





Posted by Picasa

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۰

هیچ مطلق

تاریخ یکتاپرستی در خوشبینانه ترین حالت به چهارهزار سال نمیرسد آن هم در بین جمعیت محدودی از انسانها که خود این در مقابل تاریخ چندخدایی و بت پرستی که چندده هزار سال دوام آورد هیچ است که آن هم در مقابل تاریخ صدهزار ساله انسان هیچ است که آن هم در برابر تاریخ چند میلیونی کره زمین و پیدایش موجودات هیچ است که آن هم در مقابل تاریخ چند میلیاردی جهان هیچ است و باز این هیچ مطلق شمشیر میکشد که قوانین خودساخته اش را بر جهان حاکم کند و با غارت و غنیمت و پول مفت بر جان ومال و ناموس مردم حکمفرمایی کند. 
یاد این شعر زیبای حکیم عمر خیام افتادم که:
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

شهید

یکی از متاثرکننده ترین صحنه های تاریخ، خوراندن شوکران و جام زهر به سقراط حکیم توسط یونانیان است. سقراط که پایه گذار فلسفه، منطق، اخلاق و جدل غربی به حساب می آید، در حدود 2500 سال پیش منکر وجود خدایانی مثل زئوس و ونوس و ... شد و کوه المپ و خدایانش را داستانهای افسانه ای خواند که باعث جهل مردم شده است. در سوگ سقراط کسی از یونانیان نگریست جز اندکی از شاگردانش و این اندوهناکترین قسمت داستان است

افسانه های ماندگار


در حدود سه-چهار هزار سال پیش بسیاری از تمدنهای اولیه برای تشکیل دولت-ملتهای اولیه و ایجاد هویت ملی-تاریخی و یکپارچگی قومی شروع به جمع آوری افسانه های پراکنده خود کردند و البته آنها را به اقتضای زمان اصلاح کردند از جمله آنکه یک شخصیت محوری درست کردند--اغلب برگرفته از واقعه ای تاریخی و یا افسانه ای--که این افسانه ها را مثل زنجیر به هم گره میزد و داستان را زیباتر میکرد. مثل رستم و شاهنامه در ایران باستان، مثل ایلیاد و اودیسه یونانیان، مثل موسی و کتاب تورات بنی اسرائیل.
جای تعجب نیست که چرا موسی به تنهایی به اندازه تمام پیامبران--همان قهرمانان افسانه های خاورمیانه--هم معجزه دارد و هم داستانش شنیدنی و پر حادثه است، فروید که تحقیقی جامع در مورد موسی کرده معتقد بود که موسی--به معنای مصری نجات دهنده--برگرفته از یک شخصیت تاریخی است که قوم بنی اسرائیل را از مصر به اسرائیل کوچاند و همین شخصیت ساخته و پرداخته شد (مثل رستم خودمان) و نهایتا بخش عمده کتابی شد که تورات میخوانند


پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۰

پول مفت

در دفاع از سهام عدالت و تقسیم پول نفت: شریان حیاتی حکومت دینی پول مفته. در صدر اسلام وقتی لشکرکشیهای مسلمین به روستاها و شهرهای اطراف مدینه و به غنیمت گرفتن جان و مال و ناموس مردم تمام شد و غنیمتهای آورده شده از ایران و روم و مصر تقسیم شد، حاکمان دینی وقت آنچنان به جان هم افتادند که حتا استخوانهای همدیگر رو هم گاز میزدند، نمونه دیگه اش گسترش اسلام و برچیدن بساط شراب خواری و درویشی و صوفی گری توسط سردار رشید اسلام "تیمور لنگ" بود که چون از غنیمت گیری فارق شد، خاندانش به سرعت از بین رفتند. ایشان به شدت برای فقها ارج و قرب قائل بود و هر جا حمله میکرد با اجازه و نامه و دست خط دینی و برای گسترش اسلام بود. پول نفت هم اگه از دست حکومت ایران جدا بشه، این آقایان استخوانهای همدیگر رو میشکنند و روز رهایی نزدیک خواهد بود

در خیانت روشنفکران

نقل است که برخی قبایل بومی به مرور زمان یادگرفته بودند که برای ادامه بقای جامعه، هر وقت راهب/جادوگر قبیله از کنج دیر و صومعه خود بیرون می آمد و در بین مردم ظاهر میشد، مردم به سروصورت آنان تف می انداختند و یا سنگ پرت میکردند و تا زمانیکه جادوگر/راهب قبیله به کنج صومعه خود برنمی گشت به این کار ادامه میداند. البته همین مردم به هنگام نیاز به نیایش و جادوگروی و اجرای آئینهایشان با اهدای نذر و قربانی به سراغ جادگر/راهب میرفتند و پای منبر آنها می نشستند. ولی به مرور زمان یادگرفته بودند که آفتابی شدن این راهبان/جادوگران در جامعه، به باد دادن بنیانهای جامعه بوده و مخرب و ویرانگر است. توجیهشان هم این بود که این راهبها و جادوگران به مدد قدرت جادو و سحر و دعایشان مردم را مسحور خواهند کرد و جامعه را به تباهی خواهند کشید.
رفتار مشابهی جامعه روشنفکری و مطبوعات غرب با اهالی صومعه و کلیسا دارد. هر وقت این دیرنشینان هوس آفتابی شدن در جامعه را میکنند، مثلا تلاش میکنند که جدایی دین از سیاست را نادیده بگیرند و در مدارس، آموزه های دینی را به خورد کودکان بدهند، صدای جامعه روشنفکری و مطبوعات غرب با هیاهوی عجیبی به راه می افتاد و تمام آموزه ها و عقاید اینان را به باد تمسخر میگرند تا اینکه این دیرنشینان به کنج صومعه و کلیسا برگردند. به بیان دیگر، دموکراسی غربی آموخته است که برای بقای جامعه، هرگاه صومعه نشینان پایشان را از کلیسا بیرون گذاشتند به سروصوتشان تف کنند تا اینکه این عزیزان به کنج صومعه بخزند و همانجا سنگر بگیرند. هرچند همین جامعه برای ادای دعا و نیایش و آئینهای مذهبی، با اهدای هدایا و نذرها به سراغ صومعه داران میروند و پای صحبتهایشان می نشینند. استدلال غربیها هم لابد چیز مشابهی است: اینکه تاریخ نشان داده که این راهبها و جادوگران به مدد قدرت سحر و جادوی خود--همان خریت عوام الناس--قدرت ویرانگری عجیبی دارند که باید مراقبشان بود.
اما جامعه آگاه و روشنفکری ما درست نقطه مقابل این رفتار میکند، هر وقت کسی از این دیرنشینان عرض اندامی میکند و حرفی میزند با صدای رسا آنرا منعکس میکنند و گاهی با تمام قوا در پشت این شیخهای دلسوز جان و عرض و ناموس مردم! قرار میگرند. نگاهی به روی آب آمدن افرادی مثل حضرت امام خمینی و جناب حضرت خاتمی بفرمایید، بله ما فراموش میکنیم که اینها قدرتهای مخربی--خریت عوام الناس--دارند که باید همواره مراقبشان بود که از کنج صومعه بیرون نیایند.

یونس برای کودکان

دارم یه داستان برای کودکان شش تا هشت سال مینویسم که تو یه کهکشان خیلی دور یه پسر کوچولو با خونوادش دعواش میشه و میره سوار کشتی میشه، بعد یه نهنگ گنده میاد میخوردش ولی چون پسره دلش برای مادرش تنگ شده بود، تو شکم ماهی یه شمع روشن میکنه و بعد نهنگه میبردش میرسونه در خونه مامانش اینا و غیره. تنها مشکل اینه که میخوام یه کتاب 400 صفحه ای به عنوان نحوه تدریس و نکات آموزنده این داستان بنویسم که هیچی به ذهنم نمیرسه

حکمت شانه به سر

 آقا، من این داستان/افسانه حضرت سلیمان رو که میخونم نه مشکلی با حرف زدن ایشون با بادها و مورچه ها و حیوانات و ... دارم نه مشکلی با شکوه آنچنانیش و نه حتا مشکلی با بازی آوردن تخت بلقیس در یک چشم به هم زدن و نه حتا اون مجادله که کی سریعتر میارتش-خود مجادله کلی طول کشیده- تنها مشکل من اینه که بین پرنده ها چرا "شانه به سر"؟ صرفن به خاطر اینکه تاج داره؟! میگن بنی اسرائیل قوم باهوشیند والله ما که حکمت شانه به سر رو نفهمیدیم. یکی ما رو از جهل و گمراهی نجات بده لطفن

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۰

الا یا ایها االساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها االساقی ادر کاسا و ناولها ----------------- که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید----------- ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم-------- جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید -------- که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل -------- کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر --------- نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ --- متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

توضیحات:
مصرع اول - الا یا ایها ساقی ادر کاسا و ناولها- یعنی "ساقیا جام شراب را دور مجلس بگردان و مرا نیز بنوشان." این مصرع، تضمین مصرع دوم شعری است از یزید ابن معاویه:
انا المسموم ما عندی بتریاق و لا راقی ------- ادر کاسا وناولها الا یا ایها الساقی
آقای قزوینی و بسیاری معتقدند که این ساخته و پرداخته ضد شیعیان است ولی همه میپذیرند که احتمالا مربوط به شاعری عرب زبان است و حافظ تضمین کرده است. من اصل شعر را در جای دیگر ندیدم که قضاوت کنم.
مصرع دوم شعر "اگر چه عشق در نگاه اول ساده می‌نمود ولی افتاد مشکل‌ها"
بیت دوم می‌گوید در آرزوی اینکه محبوب موی مجعد و پریشانش را شانه‌ای کند و باد صبا بویی از آن را به ارمغان بیاورد و دل مرا شاد کند چه خون افتاد در دل‌ها ---- گویا خطاب به شاه است و در طلب عنایتش تا از مشکلات برهاند (آزار ظاهرپرستان متشرع)
بیت سوم اشاره به گذرا بودن دنیا و خوشی‌هایش است که تا به منزل جانان می‌رسیم و دمی خوش هستیم زنگ کاروان فریاد برمی‌دارد که وقت رفتن است و زمان بستن بار بر کجاوه‌ها
در بیت چهارم مغان جمع مغ است یعنی روحانی زرتشتی. میکده‌ها در محله زرتشتیان بود نه در محله‌های مسلمان نشین. این بیت به بی‌توجهی به دین و ظواهر شریعت اشاره دارد و سفارش می‌کند به پیمودن راه دل
بیت پنجم حال و هوای حافظ در آن‌روزها را نشان می‌دهد که ایام کشت و کشتار بود به خاطر عقیده و برای گسترش دین و شریعت
بیت ششم به بدنام شدن حافظ در حلقه‌ی دین‌داران اشاره دارد
مصرع دوم بیت هفتم "چون به حضور دلبر و یار رسیدی، دنیا را رها کن و واگذار" 

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

زمین خواری در ایران

قیمت ِ نسبی ِ زمین ِ مناسب برای مسکن در اکثر ِ مناطق شهری ایران بالاست. منظور از قمیت زمین، قیمت ِ خانه منهای هزینه‌ی ساختمان ِ ساخته‌شده روی ِ زمین است و منظور از قمیت ِ نسبی ِ زمین، قیمت ِ زمین به نسبت ِ درامد ِ خانوارهای ایرانی است. تبعات ِ چنین قیمت گذاری ِ غیر ِ معقولی سالهاست که گریبان‌گیر ِ خانواده‌های ایرانی است. دلیل ِ قیمت ِ نامعقول و بالای زمین البته عرضه‌ی محدود و دولتی زمین است. در ایران مالکیت ِ زمین‌های اطراف ِ شهرها و نیز تغییر ِ کاربری آن‌ها در اختیار ِ حاکمیت است.
چرا عرضه‌ی زمین ِ مسکونی در ایران همواره کم‌تر از تقاضای آن است؟ جواب را باید در پدیده‌ی زمین‌خواری و فساد ِ دولتی جستجو کرد. ابتدا نگاهی به مساله‌ی زمین در امریکا می‌کنیم. در امریکا تقریبا تمام ِ زمین‌های کشور در تعلق ِ بخش خصوصی است به جز پارک‌های حفاظت شده‌ی ملی و ایالتی و ساختمان‌های دولتی. مناطق ِ مسکونی و کیلومترها زمین‌های ِ اطراف مالک ِ خصوصی دارد.
هرگاه تقاضای زمین به دلیل ِ افزایش ِ جمعیت و یا مهاجرت بالا می‌رود و یا شهرداری‌ها ساخت ِ بلندمرتبه‌سازی را محدود می‌کنند و یا به هر دلیل ِ دیگر قیمت ِ زمین شهری بالا می‌رود، مکانیزم ِ قیمت در بازار ِ زمین دست به کار می‌شود و عرضه و ساخت ِ وسیع ِ زمین‌های ِ اطراف شروع می‌شود و قیمت ِ زمین و مسکن به محدوده‌ی قابل ِ خرید ِ مردم عادی باز می‌گردد. هرچند قیمت ِ مسکن در مراکز ِ شهرهای بزرگ امریکا گاهی از روند طبیعی خارج می‌شود (درست مثل ِ بازار ِ سهام اما با دامنه‌ی تغییرات ِ کم‌تر) اما به زودی توسط ِ بازار اصلاح می‌شود و به روند ِ عادی باز می‌گردد.
اما چرا حکومت ِ ایران علاقه‌ای به فروش ِ زمین‌های دولتی و شبه دولتی ندارد؟ دلیل ِ اصلی را باید در پدیده‌ی زمین‌خواری و کنترل ِ سیاسی و اقتصادی جامعه جستجو کرد. تفکیک ِ زمین‌ها، فروش ِ زمین و صدور ِ کاربری از مهم‌ترین ابزارهای ِ بسط ِ حاکمیت ِ سیاسی و اقتصادی در ایران است.
بالابودن ِ قیمت ِ زمین در فایده‌ی حاکیمت است. عملا بخش ِ مهمی از ثروت ِ جامعه از طریق ِ کنترل ِ زمین بین مردم و البته "مقربان" تقسیم می‌شود. در نظر بگیرید که بعد از بالا رفتن بسیار زیاد ِ قیمت ِ زمین به دلیل ِ عدم ِ عرضه‌ی آن، سروصدای طیف‌های وسیعی از جامعه بلند شود که خبر از بالا بودن هزینه‌های زندگی می‌دهد. دولت به صورت محدود و قطره چکانی قطعه‌ی بزرگی از زمین را انتخاب می‌کند و آن‌را بین خواص مثلا بسیجیان، روحانیان، سپاهیان و نیز بخشی از طیف‌های پرسروصدا--از دید دولت--مثل معلمان و کارمندان و ... تقسیم می‌کند البته به قیمتی زیر ِ قیمت ِ فعلی ِ بازار ولی بسیار بالاتر از قیمت ِ واقعی و بدون کنترل ِ دولتی.
به مدد ِ همین سیاست ِ ساده توانسته است هم طیف‌های آسیب‌پذیر ِ جامعه را خاموش کند و هم به حاکمیت ِ سیاسی ِ خود و سود رساندن به خواص ادامه دهد. به گونه‌ای می‌تون گفت که با پول ِ خود ِ مردم، ثروت را به دل‌خواه ِ خود بین طبقات ِ جامعه تقسیم کند. البته در این میان، نزدیکان و مقربان بیش از همه سود می‌کنند و مردم شاهد ِ ثروتمند شدن آن‌ها در قالب ِ پدیده‌ی زمین‌خواری هستند. ادامه‌ی حیات ِ بسیاری از نهادهای دولتی و طرفدار ِ حاکمیت هم تا حدی به همین بذل و بخشش‌ها متکی است. عجیب نیست که زمین‌خواری بیش از هر طیفی در بین نهادهای مذهبی-نظامی-سیاسی رواج دارد و تعجب نکنید چرا وقتی برادر ِ شما زمینی حاشیه‌ای را می‌خرد قیمتش بالا نمی‌رود و وقتی پسر ِ امام ِ جمعه می‌خرد قیمتش صدبرابر می‌شود.
خارج کردن ِ مالکیت ِ زمین از دست دولت و نهادهای دولتی یک حلقه‌ی مهم از حل ِ مشکل مسکن است اما بخش ِ دیگر مربوط به مجوزهای شهری است. دولت با در اختیار داشتن مجوزهای ساخت و تغییر اراضی (مثلا از کشاورزی به مسکن یا صنعتی) می‌تواند محدودیت ِ جدی اعمال کند و عملا عرضه‌ی زمین و مسکن را در اختیار نگه دارد. قانون‌های بیش از حد محدودکننده عامل ِ مهمی در جلوگیری از توسعه و رشد و رفاه هستند و داشتن ِ محدوده‌ای از قوانین ِ شهری برای ساخت و ساز ضروری به نظر می‌رسد. برای حل ِ مزاحمت ِ قوانین ِ دست‌وپاگیر و ناکارا که به دلیل ِ اغراض ِ سیاسی و یا مطامع ِ اقتصادی ِ "محافل ِ قدرت" و یا به دلیل ِ نادانی ِ قانون‌گذاران به وجود می آید، راه‌هایی برای حل ِ آن وجود دارد که می‌توان آن‌ها را مکانیزم‌های فروش ِ قانون ِ بد (یا دور زدن آن) نامید از جمله
-          رقابت ِ نهادهای قانونی: نظارت ِ نهایی و صدور ِ مجوزهای ساخت‌وساز در امریکا عمدتا در اختیار ِ شوراهای شهری/روستایی (میونیسیپال‌ها) است. بیش از هشتاد هزار نهاد ِ این چنینی در امریکا وجود دارد. حتا شهرهای بزرگ و ابرشهرها دارای چندین نهاد ِ مستقل این‌چنینی هستند که کار اجرایی و واگذاری مجوزها را بر عهده دارد. اگر بخش ِ شرقی شیکاگو اجازه ساخت ندهد و قوانین ِ زائد داشته باشد، بخش ِ غربی یا جنوب‌غربی یا شمال‌شرقی به منظور ِ کسب ِ مالیات ِ زمین ِ بالاتر این کار را می‌کنند و مشکل ِ مسکن ِ شیکاگو حل می‌شود
-           دفاع از مالکیت ِ خصوصی و نظارت بر فساد ِ اداری: دادگاه‌های امریکا و در راس آنها دادگاه‌های ایالتی و دادگاه ِ ملی در صورت ِ شکایت ِ مالک ِ خصوصی از دست‌وپاگیر بودن و یا هزینه‌زا بودن ِ قانون، به موضوع رسیدگی می‌کنند. چندین مورد تاریخی وجود داشته که حتا اگر قانون برای دفاع از مثلا محیط زیست محدودیت‌های جدی اعمال کرده باشد، شهرداری باید هزینه و خسارت ِ وارده به مالک ِ خصوصی را جبران کند. به گونه‌ای می‌توان گفت که تقریبا امریکا در مالکیت ِ اشخاص و شرکت‌های خصوصی است و دفاع از مالکیت ِ خصوصی و جبران ِ خسارات وارد بر آن‌ها به دلیل ِ محدودیت‌های قانونی از وظایف ِ دادگاه‌هاست. گذشته از این، وجود ِ شفافیت ِ بالا و آزادی گسترده‌ی بیان و رسانه‌های آزاد، امکان ِ فساد ِ قانون‌گذاران را کم کرده است.
-          فساد و رشوه: در صورت ِ عدم ِ وجود مکانیزم‌های صحیح (مثل دو مورد بالا)، فساد و فروش ِ قانون یکی از مکانیزم‌های اصلی ِ حل ِ مشکل است. باید توجه داشت اگرچه فساد ِ اداری و رشوه نشانه‌ی بیماری در جامعه است اما تنها یک نشانه است مثل تب و یا دیگر نشانه‌های بروز ِ بیماری برای بیمار. در عین ِ حال باید توجه داشت که این عوارض ِ بیماری، نشان از فعال شدن ِ بدن برای حل ِ مشکل اصلی (بیماری) است. مبارزه با فساد و رشوه بدون جمع‌کردن ِ دست‌وپای دولت یا گسترش ِ شفافیت در حکم ِ مبارزه با نشانه‌های بیماری است که منجر به وخیم‌تر شدن ِ اوضاع می‌شود. اگر اراده‌ی قویی برای فروش ِ گسترده‌ی املاک ِ در اختیار ِ دولت، یا برنامه‌ی ایجاد ِ رقابت بین نهادهای قانون‌گذار (مثلا تقسیم ِ تهران ِ بزرگ به ده یا صد منطقه‌ی مستقل از لحاظ ِ شهرسازی) و یا عزم ِ گسترش ِ شفافیت و آزادی بیان وجود نداشته باشد، پذیرفتن ِ فساد ِ اداری و رشوه بهتر از مبارزه با آن است چرا که این فساد و رشوه، راه‌حلی برای حل ِ مشکل است که البته نه عادلانه است و نه کارا اما از نبود ِ آن بهتر است.   
نکته‌ی دیگر این است که ممکن است پرسیده شود اگر قیمت ِ زمین در شهرها و حاشیه‌ی آن‌ها کنترل می‌شود چرا مردم نمی‌روند در دهات ِ دور و در بیابان‌های اطراف خانه بسازند؟ مگر مکانیزم ِ بازار چنین حکم نمی‌کند؟ نخیر. توسعه و رشد و شهرنشینی یک فرایند ِ متکی به جمعیت است. آدم‌ها از زندگی کردن در کنار ِ هم، رفع ِ نیاز ِ یکدیگر، تقسیم ِ کار و از سینرجی (هم‌افزایی) ناشی از جمعیت است که ارزش‌افزوده ایجاد می‌کنند. شروع کردن ِ یک شهر و سامانه‌ی شهری جدید در جایی کاملا دور از مراکز ِ اصلی مثل عقب‌کشیدن ِ ساعت به ابتدای زمانی است که تازه تهران و اصفهان و تبریز قرار بود شهر شود. شهرنشینی مزیت ِ بزرگی برای شهرنشینان دارد. توسعه و شهرنشینی و تمدن عموما از درون و حاشیه‌ی شهرها و مراکز ِ جمعیتی گسترش می‌یابد.

 اخیرا طرحی در داخل ِ دولت ایران در دست ِ بررسی برای اجرا بود به نام ِ باغ-شهرها که در سطح ِ بسیار وسیعی، زمین‌های اطراف ِ شهرها را با "کاربری خانه سازی و مسکن" برای فروش به عموم ِ مردم عرضه کنند (مثلا در قالب ِ مزایده‌ی عمومی) که با مخالفت ِ آشکار و مستقیم ِ رهبر ایران به بهانه‌ی مساله‌ی محیط زیست ناکام ماند. قابل توجه است که رهبر ِ ایران کم‌تر در موضوعات ِ اقتصادی و محیط زیستی دخالت می‌کنند که خود شایبه‌ی سیاسی بودن این اقدام ِ اخیر را آشکار می‌کند اما این‌بار نه با پیغام و پسغام بلکه به شکل سخنرانی ِ مستقیم واکنش نشان داد. احمدی نژاد از عزم ِ دولت برای انجام این‌کار سخن گفته است.
این بازی قدرت و ثروت برای من اهمیتش تنها در آن است که فائق آمدن ِ دولت بر نظر ِ رهبری یکی از رانت‌های اصلی ِ زیرنظر ِ حاکمیت را از بین می‌برد و همچنین مشکل ِ قیمت ِ بالای زمین و مسکن را تا حد ِ زیادی کم می‌کند. امیدوارم این نوشته دلیل ِ اهمیت ِ این طرح و دلیل ِ مخالفت ِ رهبری را نشان داده باشد. توجه داشته باشید که چون احمدی نژاد و دارودسته‌اش هنوز از رانت ِ زمین و املاک بهره‌ی چندانی نمی‌برند، این حربه‌ی فروش ِ وسیع ِ زمین‌ها بازی ِ تمام‌-برد برای احمدی‌نژاد است (و البته این‌بار برای مردم هم). هم محبوبیت ِ احمدی‌نژاد را بالا می‌برد که سخت در پی ِ آن است و هم قدرت ِ رهبری و نیروهای سنتی را کم و کم‌تر می‌کند. امیدوارم زمین‌ها واگذار شوند و بخش ِ مهمی از ثروت ِ جامعه به جامعه و به دامان ِ مکانیسم ِ بازار بازگردد هرچند تجربه‌ی تاریخ ِ سیاسی ِ ایران عموما از برد ِ رهبر و نیروهای سنتی و زمین‌خواران حکایت دارد.
 لینک خبر:

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

توضیحی بر شعر عیب رندان مکن

عیب ِ رندان مکن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت -------- که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و بد، تو برو خود را باش ----------- هر کسی آن دِرُوَد عاقبت ِ کار که کشت
همه کس طالب ِ یارند چه هشیار و چه مست ----- همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت
سر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در میکده‌ها ------------- مُدَعی گر نکند فهم ِ سخن، گو سر و خشت
نااُمیدم مکن از سابقه‌ی لطف ِ ازل --------------- تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس ---------- پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بهشت
حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی ---------- یک سر از کوی ِ خرابات برندت به بهشت

آهنگ ِ صدا و وزن ِ شعر و نوع ِ نگاه ِ حافظ نشان می‌دهد که این شعر در میانه‌ی زندگی ِ شاعرانه‌ی حافظ سروده شده است. در شعر اثری از بیان ِ عشق و سوز ِ هجران و یا خوشی ِ وصال نیست و نشانی از وفاداری به شاه در آن دیده نمی‌شود، پس برای مجلس ِ بزم و شعر و شراب ِ شاهانه هم تهیه نشده است. احتمالا مربوط به دوره‌ای است که از دربار رانده شده بود و شعرخوان ِ مجالس ِ خراباتیان و صوفیان بود.

نگاه ِ حافظ در این دوره از زندگیش هنوز در صلح و آرامش با جهان بود و سر ِ دشمنی با کسی نداشت، حتا با زاهدان ِ شهر هم با احترام یاد کرده و از در ِ مباحثه و آشتی در آمده است و آن‌ها را به "پی ِ کار خود رفتن و به خود پرداختن" دعوت کرده است و یادآور شده که گناه ِ حافظ ِ خراباتی را به پای آن‌ها نخواهند نوشت:

عیب ِ رندان مکن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت -------- که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و بد، تو برو خود را باش ----------- هر کسی آن دِرُوَد عاقبت ِ کار که کشت

هر چند حافظ از مذهب و قیل و قال ِ مدرسه و هیاهوی دین و زهد دل‌کنده بود اما هنوز تمام ِ جهان را بزم‌گاه و خانه‌ی عشق ِ الهی می‌دید که بندگان در آن به وظیفه‌ی مقدّر یعنی "زندگی کردن" مشغولند و تمام ِ ادیان و فرقه‌ها در پی ِ یک معشوق می‌گردند اما یکی با تسبیح گفتن و جمع کردن ِ ثواب و دیگری با خوش بودن و مستی و راز و نیاز. فلسفه‌ی حافظ در این دوره از زندگیش، نوعی عرفان ِ صوفیانه‌ی فرای دین بود که بهایی به بهشت و جهنم و کیفر و پاداش نمی‌داد و یا اعتقادی به آن‌ها نداشت اما هنوز با همه‌ی جلوه‌های دین در صلح بود.
همه کس طالب ِ یارند چه هشیار و چه مست --- همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت

هنوز به آنجا نرسیده بود که پیروان ِ ادیان مختلف را گم‌راهانی ببیند که "چون ندیند حقیقت ره ِ افسانه زدند". هنوز آنان را هم‌طرازان ِ خود می‌دید که به زبانی دیگر در پی ِ یارند.
این دوره از زندگی ِ میانه‌ی حافظ با سر ِ کار آمدن ِ (احتمالا شاه منصور) بود که میانه را نگه می‌داشت، نه حافظ ِ می‌خواره و خراباتی را به دربار راه می‌داد و نه اجازه می‌داد که زاهد ِ تندخو فرمان ِ ریختن ِ خون ِ دگران را به بهانه‌ی کفر و ارتداد بدهد. نه اجازه می‌داد که در ِ می‌کده و خرابات بسته شود و نه چندان پی‌گیر ِ امنیتش بود. یکی به چپ می‌زد و یکی به راست، یکی به نعل و یکی به اسب. این بود که زاهد ِ نه چندان پاکیزه‌سرشت عقل و دین ِ مردم ِ ساده و کم‌فهم را به نسیه‌ی فردا می‌خرید و آن‌ها هم راه را بر خراباتیان و درویشان می‌بستند و آن‌طور که حافظ تصویر کرده است بر سر راه ِ می‌کده و خرابات می‌ایستادند و چون فهم ِ سخن نمی‌کردند و جای بحث نمی‌ماند، آنچه می‌ماند سر ِ تسلیم ِ حافظ بود که زمانی محل ِ اصابت ِ خشت و سنگ و دشنام ِ مردم ِ کم‌فهم بود و زمانی به احترام ِ خراباتیان خم می‌شد تا از در ِ می‌کده وارد شود (می‌کده‌ها در زیر زمین‌ها و در محله‌های مُغان و زرتشتیان بنا می‌شد با درهایی بسیار کوتاه تا به دور از چشم ِ جامعه‌ی به شدت مذهبی باشد و حساسیت ِ کم‌تری ایجاد کند.)
سر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در میکده‌ها --- مُدَعی گر نکند فهم ِ سخن، گو سر و خشت

ولی با وجود ِ همه‌ی مشکلات و ناملایمات هرگز تسلیم ِ مدعی کم‌فهم نمی‌شد که دست از مرام و زندگیش بشوید. هنوز در جواب ِ توهین‌ها و آزارها و دشنام‌های کوته‌نظران پاسخ می‌داد شما چه می‌دانید که عاقبت کار چه می‌شود، چه کسی شامل ِ لطف ِ ازلی شده است و چه کسی مطرود:
نااُمیدم مکن از سابقه‌ی لطف ِ ازل ---- تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
یادآوری می‌کرد که اولین فردی نیست که راه ِ تقوا و زهد و خویش‌تن‌داری را رها کرده و ره‌سپار ِ خوشی و لذت و "گناه" شده است. پیش از او هم آدم ِ ابوالبشر چنین کرده و بهشت را به بهایی کم از دست داده است (از دست بهشت یعنی از دست داد).
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس --- پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بهشت

و در نهایت هم می‌گوید همین مستی و حال ِ خوش آن چیزی است که حافظ در پی ِ آن است و بهشت ِ حافظ همین‌جا در همین دنیا و در بین ِ خراباتیان است. لحظه‌ی مستی برای او لحظه‌ی ورود به بهشت است و حتا اگر دم ِ مرگ باشد او وفادار است که مست و خراباتی بماند که بهشتی جز این مستی و خوشی نیست
حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی --- یک سر از کوی ِ خرابات برندت به بهشت

  

چهارشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۹

اشک و رشک

این اشک من و رشک حسود مسببش یکسان است
هر یک خبر از نبود و در حسرت و از حرمان است
من گریه کنم که او برفت و جامم خالی است
او رشک به بوسه ای برد که بر جام من است

دوشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۹

چرا هاشمی نه

1- هر کس در خیانت یا خدمت ِ هاشمی به ایران ِ عزیز نظری دارد. شخصا ایشان را دوست دارم. بعد از جنگ کشور در دو راهه‌ی سرنوشت‌سازی بود، این امکان کاملا فراهم بود تا با بستن ِ بیش‌تر فضای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، دورانی تاریک در ایران شروع شود و روند ِ کره شمالی یا صدام آغاز گردد و یا می‌توانست به سمت ِ باز کردن ِ بازارها و تکیه به نیروهای تکنوکرات و گسترش ِ آموزش و فرهنگ پیش برود و هاشمی چنین کرد.
2- به هر دلیل—درست یا نادرست—هاشمی در ذهن ِ بخش ِ بزرگی از جامعه‌ی ایران به خصوص طبقات ِ محروم‌تر نقش دزد و پدرخوانده و روباه ِ پیر یا به قول خودشان "اکبرشاه" را دارد. نباید با مردم جنگید باید مهره‌ها را عوض کرد. این برداشت چندان هم بی ربط به ذهنشان خطور نکرده. اگر آب ِ زلال هم مدتی جایی راکت بماند مرداب می‌شود. حتا اگر هاشمی خود پیغمبر هم باشد در ذهن ِ بخش ِ بزرگی از مردم نشانه‌ی کاملی از فساد و بازی‌گر ِ پشت ِ صحنه است. این برداشت ِ ذهنی بزرگترین خطر برای همراه داشتن هاشمی در هر انتخابات و یا تصمیمی است.
3- جنبش ِ سبز با آنکه تاثیرات ِ عمیقی برجا گذاشت اما به اذعان حتا رهبران آن بزرگترین ضعفش در این بود که محدود شد به قشر تحصیل‌کرده و روشن‌فکر ِ ایران و نتوانست با هیچ یک از قومیت‌ها و یا اقلیت‌ها و از همه مهم‌تر با مردم ِ عامی شهرها و روستاها ارتباط برقرار کند. یکی از دلایل عمده‌ی آن بی‌اعتمادی ِ شدید این مردم به سیاست‌مداران ِ نسل ِ قبل است، از هاشمی و خاتمی گرفته تا نوری و جنتی. در ذهن ِ این مردم مهره‌ها خیلی زود می‌سوزند. همان‌طور که ستاره‌ی اقبال احمدی نژاد هم چند سالی بیش‌تر دوام نخواهد آورد. این مردم نیاز به نسل ِ جدیدی از اصلاح طلبان ِ جوان دارند که دستشان از گذشته کوتاه باشد.
4- کسی بالا آمدن احمدی نژاد را به یاد دارد؟ احمدی نژاد منتخب ِ نه راست بود و نه چپ. گروه ِ محافظه‌کار ِ جوانی که خود را آبادگران می‌نامیدند و خود را مبرا از همه نوری‌ها و جنتی‌ها و هاشمی‌ها و ... می‌دانستند و هیچ گونه ائتلافی با آن‌ها نکردند، با طرح ِ خدمت و ساخت ِ دوباره اعتماد ِ مردم مایوس به نظم و سیستم ِ موجود را خریدند. در مدت ِ کوتاهی به واسطه‌ی همین بی‌اعتمادی به گذشتگان و امید به نورسیدگان توانستند نیرویی شکل دهند که حتا رهبر هم از آن نمی‌تواند چشم بپوشد.
5- کسی نگاهی به نحوه‌ی جان گرفتن ِ دوباره‌ی دموکرات‌ها (آمدن اوباما) یا راست‌ها در فرانسه (سارکوزی) یا دیگر کشورها کرده؟ حزبی که شکست می‌خورد زمانی می‌تواند دوباره احیا شود که عمده‌ی سیاست‌مداران گذشته‌اش را فدا کند و نیروهای جدید (مهم نیست در چه مقام و جایگاهی) معرفی کند. اصلاح طلبان نیاز به کنار گذاشتن گنجینه هایشان دارند. تا وقتی این پیرمردهای محترم سر ِ کارند نوبت به جوان‌ها نمی‌رسد.
6- نمیتوان دم از ترقی و پیشرفت و دموکراسی زد و خود ِ مروجان ِ آن اصول بدیهی آن را قبول نداشته باشند. یکی از این اصول ِ بدیهی چرخش ِ نخبگان بعد از هر ترمز و یا شکست است. اینکه مردم ببینند که امثال ِ هاشمی می‌آیند و میروند، از نردبان ِ قدرت بالا میروند و با پا یا سر فرود می‌آیند می‌تواند بزرگترین خدمت در شکستن ِ قداست قدرت و جا انداختن ِ تفکر نوین و ذهنیت ِ دموکراسی باشد.
7- بسیاری فکر می‌کنند که این آدم‌های مجرب—امثال ِ هاشمی—وزنه‌ای هستند و بی‌بدیل اند. این‌طور نیست. تصمیمات ِ حکومتی اغلب مشخص است یا این‌وری است یا آن‌وری. سیاستمداران عده ای نابغه نیستند که ناگهان با راهکارشان افقی نو که کسی نمی‌دانست در دنیای سیاست باز کنند. هاشمی هم همین‌طور است. بدیل دارد زیاد هم دارد.
8- قدرت شیرین است و انسان موجودی است که ناخودآگاهش عمده‌ی تصمیمات را می‌گیرد و روی سوالات خودآگاهش (از جمله اخلاق) ماله می‌کشد. این قدرت ِ شیرین در ته ِ ذهن ِ هاشمی هر نوع ماندنی را توجیه می‌کند حتا وقتی به خانواده‌اش سخت می‌گذرد. خودش نمی‌داند. باید فرستادش پایین. رفتن ِ امثال ِ هاشمی خانه تکانی است و نتیجه اش خیر است.

یکشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۹

درباره‌ی سخنرانی ِ دکتر مهاجرانی

دکتر مهاجرانی را دوست دارم نه فقط به دلیل ِ زیبا صحبت کردنشان و آشنائیشان با کتاب و تاریخ که این روزها کمتر ایرانیی—از جمله خود من—به آن‌ها زیبنده است بلکه بیش‌تر به دلیل ِ اینکه جزء دیندارانی است که می‌شود با او هم‌سخن بود و حتا اعتماد کرد. دینداری که تساهل و تسامحش به امثال ِ من اجازه حرف زدن و نفس کشیدن و زندگی کردن می‌دهد.
اما با او موافق نیستم.

اول اینکه ایشان گویا برای جنبش استراتژی و راه‌کار تعیین می‌کند که راه ِ اصلاح را باید برود یا راه ِ انقلاب را. اولین نکته اینکه این یک جنبش است: مثل چتری است که از تکه-پاره‌ی عقاید و احساسات و نیازهای آدم‌های جورواجورش درست شده، جهتی ندارد و قرار هم نیست داشته باشد. یک گلوله‌ی آتش است که حتا اگر خاکستر شود باز هم گرم خواهد بود و زمانی که من و تو نمی‌دانیم زبانه خواهد کشید.
دوم اینکه تحولات ِ بزرگ نه پیش‌بینی‌پذیر اند و نه برنامه‌پذیر. برای مثال چه کسی دو ماه ِ پیش، از تونس و مصر و لیبی و آنچه پیش آمد آگاه بود یا حتا برایش ذره‌ای برنامه‌ریزی کرده بود؟ جرقه‌‌ای گرفت و آتشی جهید و خانه‌مان ِ برج ِ عاج نشینی خاکستر شد و هیمنه و ابهتش در نزد مردمانش خار ِ آتش شد.
چند نکته‌ی مهم در این انقلابات ِ نوین خاورمیانه وجود داشت: کسی برنامه‌ریزیشان نکرده بود، کسی هم رهبری آن را بر عهده نداشت. آتش ِ نفرت و آگاهیی بود که بسیاری را شعله‌ور کرده بود و حاضر نبودند زیر ِ یوغ ِ استبداد زندگی کنند. کاملن خودجوش و بی‌راهبر بود و انقلابات ِ نوین این چنین اند نه نیازی به رهبر دارند و نه نیازی به استراتژی و راهبرد و برنامه پنج ساله و غیره.
اما آنچه مهم است این که به بار نشستن ِ این تلاش‌ها و خون‌ها و فریادها بستگی تام و تمام به شعور ِ مردمی دارد که حالا بند و زنجیری جز ناآگاهی بازمانده از دوران استبداد بر پاهایشان نیست. آنچه می‌ماند این که آیا از پس ِ این آتش، کاخ ِ استبدادی دیگر به پا می‌شود—آنچه که ایران تجربه کرد—یا مؤلفه‌های یک دولت ِ نوین شکل می‌گیرد و از همین‌جا اختلاف ِ تحلیلم با آقای مهاجرانی پررنگ‌تر می‌شود.
اصلاح طلبی و مسیر ِ اصلاح در کشور باید طی شود، در این بحثی ندارم اما این کار ِ دکتر مهاجرانی نیست، کار من و تو هم نیست، کار ما آگاهی دادن و رشد دادن است و زنده نگه داشتن ِ آتش. اصلاح طلبی کار ِ نسل ِ بعدی سیاستمدارانی است که در ایران برای به دست آوردن ِ رای مردم باید با حکومت زدوبند کنند و تقیه کنند و دروغ بگویند و خود را سانسور کنند و موجه جلوه دهند.
من شخصن تمام قد به احترام ِ کسانی می‌ایستم که برای سعادت ِ مردمشان و در مسیر ِ مترقی‌سازی ِ دستگاه ِ حاکمه‌ی ایران تلاش می‌کنند. امیدوارم که موفق باشند اما این اصلاح‌طلبی‌ها تنها برای بازکردن نسبی ِ فضای داخل است تا امثال ِ من و تو بتوانند حرفشان را به گوش ِ دیگران برسانند، حرف ِ واقعی خودشان را، حرفی که آگاهی می‌دهد و رفع ِ ظلم می‌کند.
و همچنین اصلاح طلبی برای برداشتن ِ بار است از دوش ِ مردمی که در آن سوی آب‌ها، در سرزمین مادری، زندگی می‌کنند تا کمی راحت‌تر نفس بکشند. این اصلاح‌طلبی اصل ِ حکومت را عوض نخواهد کرد و حتا ممکن است بر استحکام ِ آن بیفزاید. نوشدن ِ حکومت یعنی جاافتادن ِ مؤلفه‌های دولت ِ مدرن که یکیش استقلال ِ قوه‌ی قضائیه است و دیگریش جدایی ِ دین از سیاست و یکی دیگرش هم التزام ِ ارکان ِ دولت به دفاع از آزادی‌های شخصی ِ افراد و اقلیتهاست وقتی که مردم ِ ناآگاه به آن تعرض می‌کنند و نه دادن سنگ دست ِ نادان.
هیچ کجای این تاریخ ِ سال‌خورده حتا یک استثنا هم وجود ندارد که کشوری بدون این سه اصل به جامعه‌ی نوین وصل شده باشد. و باز مهم‌تر اینکه هیچ‌کجا تا این سه فراهم نبوده—به مدد انقلاب و تحول—اصلاح طلبی کاری از پیش نبرده. اصلاح‌طلبی حکومت ِ بدوی را حکومت ِ نوین نخواهد کرد و هیچ کدام از این اصول ِ خدشه‌ناپذیر ِ دنیای مدرن تا زمانی که اصل ِ ولایت ِ فقیه پابرجاست شکل نخواهد گرفت. و آن روز که موعد انتخاب می‌رسد و جرقه‌ای کوچک بشکه ی باروت را شعله‌ور می‌کند، راهی جز انقلاب و راندن ِ ستم‌کار باقی نمی‌ماند.
من شخصن قبول دارم که بالا رفتن ِ سن و دوران حکومت شیخ علی از او و سلفش در نزد ِ بسیاری قدیسی ساخته و در ذهن ِ دیگرانی کدخدا و مرد ِ صالح ِ مورد ِ احترام و عده ای هم چون مهاجرانی روی آن ماله می‌کشند. اما هدف ِ امثال ِ من در این جنبش این است که این قداست و حرمت و تابو را بشکند چرا که بدون آن راه ِ فردا، پیمودن ِ دوباره‌ی گذشته است. تمام قداست و شکوه و قدرت ِ استبداد به تصویر ِ دیو یا قدیسه‌ی شکست‌ناپذیری است که در ذهن ِ مردمانش ترسیم کرده، درست مثل ِ جادوگری که وردش تا وقتی کارساز است که مردمان ِ ساده به آن ایمان دارند.
من نه در ایران مسوولیتی دارم که به فکر اصلاح‌طلبی باشم و به فکر ِ کاستن از آلام ِ مردمم با اصلاح ِ قوانین جزئی و نه روزی بدان مرحله خواهم رسید و آقای مهاجرانی هم باید بداند که دیگر در آن کشور جایی ندارد مگر آنکه انقلابی رخ دهد.
آقای مهاجرانی! بزرگترین مشکل ِ ما خودسانسوری و عقب نشینی است. خوابیدن و خواب دیدن اشکالی ندارد اما بازگو نکردن ِ خواب گناه است. جنبش شاید بخوابد اما وظیفه‌ی هر شخص این است که این گوی آتش را زنده نگه دارد و خوابش را با صراحت و صداقت با مردم در میان بگذارد و نقاب از چهره‌اش بردارد که هر چه می‌کشیم از این نقاب‌های همه-مثل-هم و بی‌خطر می‌کشیم. اگر خوابمان را بگوییم، شاید همه‌ی ما روزی خوابمان را در خیابان‌های شهرمان تجربه کنیم.
آقای مهاجرانی، تعیین کنید کجای خط ایستاده‌اید و چه می‌خواهید. سعی نکنید نظرات ِ همه را با خود داشته باشید. زمانه‌ی گول زدن و یکی به میخ و یکی به نعل زدن گذشته است. اگر دین‌دار هستید، از دینتان دفاع کنید و بگویید که چه گزینه‌ی حکومتی دینتان را نجات خواهد داد. برایش کاری بکنید، کاری که مردم را آگاه می‌کند. قطعن شما هم به گزینه‌ی جدایی دین از سیاست و دفاع از آزادی‌های اولیه خواهید رسید که من می‌دانم در ته ِ دل به آن دست یافته‌اید. و حکومت ِ نوین درست از همین نقطه‌ی جدایی دین و سیاست شروع می‌شود. تا قبل از آن، یک حکومت ِ بدوی است و کشور را در بدویت نگاه خواهد داشت. مهم نیست آنکه بر راس ِ حکومت است عارفی‌ست پاک‌باخته در راه دین یا شیادی است که ناخودآگاه ِ فاسد و قدرت‌طلبش هر جرم و جنایتی را لاپوشانی می‌کند و به پای دین و اخلاق می‌نویسد. مهم این است که ما وقتی پیروز خواهیم شد که این قداست و تابو بشکند. به امید ِ آن‌روز.

جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

در خواب ِ گرگ‌های بیابان هنوز


اهالی همه خفتند زیر ِ چادرهای فراموشی
یا در بندهای تنگ ِ زندان‌بان ِ مهربان!
جز سگ‌های پوزه بستهی سلطان و گرگ‌هایِ بی قرار ِ بیابان.

هر سگی که پاس می‌دهد و لقمه می‌گیرد
در حسرت ِ گرگی دگر است
که آزاد و رها خفته است
با طرح ِ محو ِ لبخندی بر لب
و اندیشه‌ی روشنی از فردا در سر
که چون خورشید بر نیاید

وقت ِ حمله‌ای دگر است


در خواب ِ اهالی هنوز
هزاران گله می‌چرد
و سبزی چمن‌زار است و طلای گندمزاران و خورشیدی که نور می‌بارد
و گرمایش را لم می‌دهد بر بلندی ِ گرگ‌ها
که هنوز منظر ِ اهالی است به روزهای روشن
و میعادگاه ِ گرگ‌ها به شبان ِ تاریک ِ وحشت.

در خواب ِ اهالی هنوز
—بعد از این همه سال در بند و چادر و زندان—
کار است و رقص و آواز و هلهله‌ی دختران
که پیش‌آپیش ِ عروس می‌دوند
و شب ِ شادی گرگ‌هاست با حلقه ای رقصان به دور طعمه‌ی دورمانده از چشم ِ مست ِ چوپان
در خواب ِ گرگ‌های بیابان هنوز
گله‌ای هست و لقمه‌ای نان و شرافتی بی‌نیاز از پارس برای سلطان


در خواب ِ گرگهای بیابان
ساعتها در خوابند و زمان زنگ زده است
به تاریخی کهن
و در فاصلهای دور از یادها و خاطره ها
به زمانی پیش از آنکه سگ بودن سکه‌ی رایج شود
و قلاده‌ی عقیق و پوزه‌بند ِ طلا نشان ِ شرف
و آزاد خفتن شرافتی شود گران‌سنگ که تن را گرسنگی می‌دهد
و جان را به بها می‌ستاند.


در خواب اهالی هنوز
و در خواب ِ گرگ‌های بیابان نیز
اندیشه ی فردا روشن است
که چون خورشید برنیاید
وقت حمله ای دگر است.

پنجشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۹

چرا فریاد


خدمت بعضی دوستان ِ ناراحت از فریادهای دگراندیشان

این همه عصبیت و فریاد فقط برای احقاق ِ حقی است که سالها خورده شده. اینکه عمده ی فرهنگ این جامعه از حافظ و خیام و بوعلی گرفته تا شاملو و فروغ و هدایت و ساعدی کار ِ این دگراندیشهای ناباور بوده و علارغم عده ی کم و تلاش ِ زیاد، همیشه نادیده گرفته شده اند و همیشه بدترین بلاها سرشان آمده و همیشه مصادره شده اند و تحریف ِ تاریخ شده
اینکه تحمل توهین ندارند که وقتی می بینیدشان زیر ِ لب دعا و ورد میخوانید و یا بعداز دیدارشان دستتان را میشوئید و وقتی حرف می  زنند سانسور می شوند و ... حالا حقشان را میخواهند: "عدم تبعیض". نه نیازی به دعای سروش دارند و نه محتاج ِ طلب ِ مغفرت ِ کسی هستند. این بلند حرف زدنها فقط برای این است که بگویند خیلی بیش از آنی هستند که حدس می زنید، هم با شعورند و هم بافکر و هم بااخلاق و هم پرشمار. اگر از شما بهتر نباشند بدتر هم نیستند، فقط جور دیگری می اندیشند و رفتار می کنند، همین

تمام هدفشان این است که تشویق کنند تا هر کس هر چه که هست بگوید، بلند هم بگوید، اصلا فریاد بکشد، از همجنسگرا و ناراضی و توده ای و مومن تا کافر و هیپی و آنارشیست و ناباور. همه حق زندگی دارند و حق زندگی کردن به سبک ِ خودشان و حق  مسلّم ِ آزادی بیان. از ترک و کرد و بلوچ و دهاتی و مهاجر تا مرکز نشینی که پدرانش را فراموش کرده، همه به یک اندازه حق زیستن در شادی و آزادی دارند و حق دنبال کردن ِ سبک ِ زندگیی که بدان دست یافته اند. اگر هر کس نقابش را بردارد خواهید دید که جامعه، جامه ی پر وصله و رنگارنگی است پر از آدمهای حاشیه ای که هیچگاه دیده نشده اند و همیشه سانسور شده اند و حقشان خورده شده. بدون این آدمهای حاشیه ای جامعه پوچ و خالی است. آدمهای میانه، همشکل و همسازند، درست مثل سنگهای سیاهی که به اندازه ی خواست زندانبان تراش خورده اند و با آنها فقط میتوان زندانی بزرگ ساخت آن هم بی در و بی روزنه

 نه بحث انتقام است و نه طلب ِ توجه. تنها تمرینی است برای شما که اگر ناباور و یا دگراندیشی سنگی را روی بنای جامعه تان گذاشت سرش را نشکنید و مصادره اش نکنید. تحمل ِ مخالف و داشتن ِ آزادی بیان حق است و طلب ِ آدمها از زندان ِ زندگی است. و دموکراسی نه دادنی است و نه گرفتنی. دموکراسی تمرین کردنی است و یادگرفتنی
راه درازی در پیش است

در تناقض هدایت و عدالت

دوست غیر ایرانیی دارم که در یک محیط غیر دینی بزرگ شده و از فیض تعلیمات دینی محروم بوده است اما بسیار مستعد معارف الهی است. واقعا مستعد است اما حیف که محیط مناسبی برای بروز خداشناسی و خداجویی نداشته. سرش به کار خودش گرم است، آخر هفته ها شراب و سرخوشیش به راه است و اگر پا داد شبش را مهمان و میزبان دختران میشود، روزش را هم به بطالت و بازی و لهو و لعب میگذراند. آزارش به کسی نمیرسد اما خالی از زهد و ثواب است و پر است از معصیت و گناه

گاهی وسوسه میشوم که اندکی با او صحبت کنم و با نور دینی اندرون تار و تاریکش را روشن کنم تا روزش را با ذکر خدا و مهر خدا طی کند و شب و آخر هفته اش را با عرفان و نیایش و راز و نیاز سر کند و دست از حرمت شکنیها و شهد و شیرین ناچیز دنیا بشوید. واقعا گاهی که میبینمش دلم میسوزد. به قول عزیزی، آن قدر مستعد است که اگر اندکی با اسلام آشنا شود بی شک و شبهه عارف و سالک و زاهدی تمام عیار میشود و شاید از اوتاد روزگار گردد

اما هنوز نتوانسته ام خودم را راضی کنم که کلمه ای با او درمیان بگذارم. به هر حال گفتن یا نگفتن من یک حادثه ی بیرونی است که مستقل از تصمیم و نیت و عمل او بوده و عدالت باری-تعالی حکم میکند که سرنوشت او--و پاداش و عقوبتش هم-- مستقل از صحبت و فعل من باشد. به هر حال من چه بگویم و چه نگویم عدالت الهی حکم میکند که او را چنان محاکمه کند که تنها منوط به رفتار و کردار و نیات خود او باشد و نه متاثر از عامل محیطی و خارجیی چون گفتار و هدایت من. و باز با خودم میگویم چرا باید او را از زندگیی که با آن سرخوش است محروم کنم و او را به دردسر آشنایی با معارف الهی و جنگ با خویش و پیمودن پارسایی و زهد وا دارم

شاید بهتر است او را به حال خویش رها کنم. به هر حال عدالت الهی در این است که تصمیم من در عقوبت و پاداش او بی تاثیر باشد

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

شعر آزادی از شاملو همراه با توضیح --- برای مردم آزاده مصر

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد.
 □
 جُستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش بارویی پی‌افکندن ــ
 اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

توضیح:
شاعر در دوراهه شکننده ای قرار گرفته. یک راه امن و آسایش است اما تن دادن است به روزمرگی و ابتذال در زیر چکمه های حاکمِ خونریز و راه دیگر جنگیدن است و هراس از مرگ در انتهای راهی شاید کوتاه.
در تصور شاعر، روزمرگی و ابتذال چون هیولایی خزنده است با دستانی شکننده (شکاننده) و نابودکننده که از انسانیت اثری باقی نمیگذارد. اما شاعر میداند که راه دیگر نیز مبارزه با هیولای مرگ است که دستانش حتا از ابتذال نیز شکننده تر است و نابودکننده تر. اما علارغم این آگاهی، شاعر میگوید هرگز از مرگ نهراسیده چرا که برای او زندگی در سرزمینِ بی آزادی غیرممکن است، در سرزمینی که اگر جانِ انسان آزاده ای ستانده شود، دغدغه قاتل نه عذابِ وجدان (بهای ستاندنِ آزادی) که پرداختنِ مزد گورکن است تا جنایت خود را لاپوشانی کند. برای شاعر، مردن در سرزمینی که بهای آزادی از مزدِ کورگن کمتر است ناممکن است.
بند دوم شعر با ما از چرایی این انتخاب میگوید و از تعریف انسان. تمامِ انسانیت جستجو کردن است و یافتنِ آنچه به دنبالش هستی و آزادانه و به اختیار برگزیدنِ هرآنچه در پیش بودی. اینگونه است که خود را میسازی و از گِلی که آدم مینامند بارویی (قلعه ای) بنا میکنی عظیم که فروریختنی نیست. همه انسانیت همین است، همه انسانیت همین آزاد بودن است و به اختیار برگزیدن و اگر بهای این آزاد زیستن و انسان بودن مرگ است، حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

پی نوشت: شکننده هم متعدی است و هم لازم. در اینجا به معنای متعدی به کار رفته یعنی شکاننده مثل حسن شیشه را شکست (متعدی) در مقابل شیشه شکست (لازم).

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

سروده ای از نیل یانگ


سروده اول: هی هی مای مای


این ترانه در سال 1979 توسط "نیل یانگ" سروده شد و او به همراه گروه "اسب دیوانه" آنرا در سبک "گرانج" اجرا کرد که تلفیقی از سروصدا (نویز) و سرود است. سروصدای مزاحم که در کوک گیتارها نهفته توانسته فضای بسیار تاریک ترانه از زندگی و مرگ را نمایان کند. این سال مصادف بود با مرگ قیصرِ راک اند رول (الویس پریسلی) و گمانه زنیها از پایان موسیقی راک اند رول که همزمان شده بود با سردی، تاریکی و اندوه در ترانه های نیل یانگ. جمله "بهتر است خاکستر شوی تا اینکه بپوسی، محو شوی" که در این ترانه آمده، بعدها پایان‌بخشِ یادداشتِ خود کشی "کرک کوبین" خواننده سرشناس گروه "نیروانا" شد. از آن زمان، نیل یانگ این ترانه را با اندکی تغییر اجرا میکند تا اندکی از سیاهی و سردی ترانه را بکاهد.

My my, hey hey
Rock and roll can never die
It's better to burn out
Than to fade away
My my, hey hey.

Out of the blue and into the black
They give you this, but you pay for that
And once you're gone, you can never come back
When you're out of the blue and into the black.

The king is gone but he's not forgotten
Is this a story of Johnny Rotten?
It's better to burn out, ‘cause rust never sleep
The king is gone but he's not forgotten.

Hey hey, my my
Rock and roll can never die
There's more to the picture
Than meets the eye.
Hey hey, my my.

هی هی، وای وای
راک اند رول نامیراست، همیشه با ماست
همان بهتر که خاکستر شوی
پیش از آنکه بپوسی، محو شوی

هی هی، وای وای
برآمده‌ای از هیچ و فرورفته‌ای در سیاهی
این را به تو بخشیده‌اند، بهای آن را طلب میکنند
و همینکه رفتی
همینکه از این آبی بیرون شدی و در سیاهی فرو رفتی
دیگر آمدنی نیست.

قیصر برای همیشه رفته اما خاطره اش نامیراست
نقل داستانی دیگر نیست که در ذهنمان بگندد
همان بهتر که خاکستر شد، خاکستر نامیراست
قیصر برای همیشه رفته اما خاطره اش با ماست

هی هی، وای وای
راک اند رول نامیراست، همیشه با ماست
در تصویر بیش از آنی است که در قاب چشمانت بگنجد
هی هی، وای وای