دکتر مهاجرانی را دوست دارم نه فقط به دلیل ِ زیبا صحبت کردنشان و آشنائیشان با کتاب و تاریخ که این روزها کمتر ایرانیی—از جمله خود من—به آنها زیبنده است بلکه بیشتر به دلیل ِ اینکه جزء دیندارانی است که میشود با او همسخن بود و حتا اعتماد کرد. دینداری که تساهل و تسامحش به امثال ِ من اجازه حرف زدن و نفس کشیدن و زندگی کردن میدهد.
اما با او موافق نیستم.
اول اینکه ایشان گویا برای جنبش استراتژی و راهکار تعیین میکند که راه ِ اصلاح را باید برود یا راه ِ انقلاب را. اولین نکته اینکه این یک جنبش است: مثل چتری است که از تکه-پارهی عقاید و احساسات و نیازهای آدمهای جورواجورش درست شده، جهتی ندارد و قرار هم نیست داشته باشد. یک گلولهی آتش است که حتا اگر خاکستر شود باز هم گرم خواهد بود و زمانی که من و تو نمیدانیم زبانه خواهد کشید.
دوم اینکه تحولات ِ بزرگ نه پیشبینیپذیر اند و نه برنامهپذیر. برای مثال چه کسی دو ماه ِ پیش، از تونس و مصر و لیبی و آنچه پیش آمد آگاه بود یا حتا برایش ذرهای برنامهریزی کرده بود؟ جرقهای گرفت و آتشی جهید و خانهمان ِ برج ِ عاج نشینی خاکستر شد و هیمنه و ابهتش در نزد مردمانش خار ِ آتش شد.
چند نکتهی مهم در این انقلابات ِ نوین خاورمیانه وجود داشت: کسی برنامهریزیشان نکرده بود، کسی هم رهبری آن را بر عهده نداشت. آتش ِ نفرت و آگاهیی بود که بسیاری را شعلهور کرده بود و حاضر نبودند زیر ِ یوغ ِ استبداد زندگی کنند. کاملن خودجوش و بیراهبر بود و انقلابات ِ نوین این چنین اند نه نیازی به رهبر دارند و نه نیازی به استراتژی و راهبرد و برنامه پنج ساله و غیره.
اما آنچه مهم است این که به بار نشستن ِ این تلاشها و خونها و فریادها بستگی تام و تمام به شعور ِ مردمی دارد که حالا بند و زنجیری جز ناآگاهی بازمانده از دوران استبداد بر پاهایشان نیست. آنچه میماند این که آیا از پس ِ این آتش، کاخ ِ استبدادی دیگر به پا میشود—آنچه که ایران تجربه کرد—یا مؤلفههای یک دولت ِ نوین شکل میگیرد و از همینجا اختلاف ِ تحلیلم با آقای مهاجرانی پررنگتر میشود.
اصلاح طلبی و مسیر ِ اصلاح در کشور باید طی شود، در این بحثی ندارم اما این کار ِ دکتر مهاجرانی نیست، کار من و تو هم نیست، کار ما آگاهی دادن و رشد دادن است و زنده نگه داشتن ِ آتش. اصلاح طلبی کار ِ نسل ِ بعدی سیاستمدارانی است که در ایران برای به دست آوردن ِ رای مردم باید با حکومت زدوبند کنند و تقیه کنند و دروغ بگویند و خود را سانسور کنند و موجه جلوه دهند.
من شخصن تمام قد به احترام ِ کسانی میایستم که برای سعادت ِ مردمشان و در مسیر ِ مترقیسازی ِ دستگاه ِ حاکمهی ایران تلاش میکنند. امیدوارم که موفق باشند اما این اصلاحطلبیها تنها برای بازکردن نسبی ِ فضای داخل است تا امثال ِ من و تو بتوانند حرفشان را به گوش ِ دیگران برسانند، حرف ِ واقعی خودشان را، حرفی که آگاهی میدهد و رفع ِ ظلم میکند.
و همچنین اصلاح طلبی برای برداشتن ِ بار است از دوش ِ مردمی که در آن سوی آبها، در سرزمین مادری، زندگی میکنند تا کمی راحتتر نفس بکشند. این اصلاحطلبی اصل ِ حکومت را عوض نخواهد کرد و حتا ممکن است بر استحکام ِ آن بیفزاید. نوشدن ِ حکومت یعنی جاافتادن ِ مؤلفههای دولت ِ مدرن که یکیش استقلال ِ قوهی قضائیه است و دیگریش جدایی ِ دین از سیاست و یکی دیگرش هم التزام ِ ارکان ِ دولت به دفاع از آزادیهای شخصی ِ افراد و اقلیتهاست وقتی که مردم ِ ناآگاه به آن تعرض میکنند و نه دادن سنگ دست ِ نادان.
هیچ کجای این تاریخ ِ سالخورده حتا یک استثنا هم وجود ندارد که کشوری بدون این سه اصل به جامعهی نوین وصل شده باشد. و باز مهمتر اینکه هیچکجا تا این سه فراهم نبوده—به مدد انقلاب و تحول—اصلاح طلبی کاری از پیش نبرده. اصلاحطلبی حکومت ِ بدوی را حکومت ِ نوین نخواهد کرد و هیچ کدام از این اصول ِ خدشهناپذیر ِ دنیای مدرن تا زمانی که اصل ِ ولایت ِ فقیه پابرجاست شکل نخواهد گرفت. و آن روز که موعد انتخاب میرسد و جرقهای کوچک بشکه ی باروت را شعلهور میکند، راهی جز انقلاب و راندن ِ ستمکار باقی نمیماند.
من شخصن قبول دارم که بالا رفتن ِ سن و دوران حکومت شیخ علی از او و سلفش در نزد ِ بسیاری قدیسی ساخته و در ذهن ِ دیگرانی کدخدا و مرد ِ صالح ِ مورد ِ احترام و عده ای هم چون مهاجرانی روی آن ماله میکشند. اما هدف ِ امثال ِ من در این جنبش این است که این قداست و حرمت و تابو را بشکند چرا که بدون آن راه ِ فردا، پیمودن ِ دوبارهی گذشته است. تمام قداست و شکوه و قدرت ِ استبداد به تصویر ِ دیو یا قدیسهی شکستناپذیری است که در ذهن ِ مردمانش ترسیم کرده، درست مثل ِ جادوگری که وردش تا وقتی کارساز است که مردمان ِ ساده به آن ایمان دارند.
من نه در ایران مسوولیتی دارم که به فکر اصلاحطلبی باشم و به فکر ِ کاستن از آلام ِ مردمم با اصلاح ِ قوانین جزئی و نه روزی بدان مرحله خواهم رسید و آقای مهاجرانی هم باید بداند که دیگر در آن کشور جایی ندارد مگر آنکه انقلابی رخ دهد.
آقای مهاجرانی! بزرگترین مشکل ِ ما خودسانسوری و عقب نشینی است. خوابیدن و خواب دیدن اشکالی ندارد اما بازگو نکردن ِ خواب گناه است. جنبش شاید بخوابد اما وظیفهی هر شخص این است که این گوی آتش را زنده نگه دارد و خوابش را با صراحت و صداقت با مردم در میان بگذارد و نقاب از چهرهاش بردارد که هر چه میکشیم از این نقابهای همه-مثل-هم و بیخطر میکشیم. اگر خوابمان را بگوییم، شاید همهی ما روزی خوابمان را در خیابانهای شهرمان تجربه کنیم.
آقای مهاجرانی، تعیین کنید کجای خط ایستادهاید و چه میخواهید. سعی نکنید نظرات ِ همه را با خود داشته باشید. زمانهی گول زدن و یکی به میخ و یکی به نعل زدن گذشته است. اگر دیندار هستید، از دینتان دفاع کنید و بگویید که چه گزینهی حکومتی دینتان را نجات خواهد داد. برایش کاری بکنید، کاری که مردم را آگاه میکند. قطعن شما هم به گزینهی جدایی دین از سیاست و دفاع از آزادیهای اولیه خواهید رسید که من میدانم در ته ِ دل به آن دست یافتهاید. و حکومت ِ نوین درست از همین نقطهی جدایی دین و سیاست شروع میشود. تا قبل از آن، یک حکومت ِ بدوی است و کشور را در بدویت نگاه خواهد داشت. مهم نیست آنکه بر راس ِ حکومت است عارفیست پاکباخته در راه دین یا شیادی است که ناخودآگاه ِ فاسد و قدرتطلبش هر جرم و جنایتی را لاپوشانی میکند و به پای دین و اخلاق مینویسد. مهم این است که ما وقتی پیروز خواهیم شد که این قداست و تابو بشکند. به امید ِ آنروز.