1- هر کس در خیانت یا خدمت ِ هاشمی به ایران ِ عزیز نظری دارد. شخصا ایشان را دوست دارم. بعد از جنگ کشور در دو راههی سرنوشتسازی بود، این امکان کاملا فراهم بود تا با بستن ِ بیشتر فضای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، دورانی تاریک در ایران شروع شود و روند ِ کره شمالی یا صدام آغاز گردد و یا میتوانست به سمت ِ باز کردن ِ بازارها و تکیه به نیروهای تکنوکرات و گسترش ِ آموزش و فرهنگ پیش برود و هاشمی چنین کرد.
2- به هر دلیل—درست یا نادرست—هاشمی در ذهن ِ بخش ِ بزرگی از جامعهی ایران به خصوص طبقات ِ محرومتر نقش دزد و پدرخوانده و روباه ِ پیر یا به قول خودشان "اکبرشاه" را دارد. نباید با مردم جنگید باید مهرهها را عوض کرد. این برداشت چندان هم بی ربط به ذهنشان خطور نکرده. اگر آب ِ زلال هم مدتی جایی راکت بماند مرداب میشود. حتا اگر هاشمی خود پیغمبر هم باشد در ذهن ِ بخش ِ بزرگی از مردم نشانهی کاملی از فساد و بازیگر ِ پشت ِ صحنه است. این برداشت ِ ذهنی بزرگترین خطر برای همراه داشتن هاشمی در هر انتخابات و یا تصمیمی است.
3- جنبش ِ سبز با آنکه تاثیرات ِ عمیقی برجا گذاشت اما به اذعان حتا رهبران آن بزرگترین ضعفش در این بود که محدود شد به قشر تحصیلکرده و روشنفکر ِ ایران و نتوانست با هیچ یک از قومیتها و یا اقلیتها و از همه مهمتر با مردم ِ عامی شهرها و روستاها ارتباط برقرار کند. یکی از دلایل عمدهی آن بیاعتمادی ِ شدید این مردم به سیاستمداران ِ نسل ِ قبل است، از هاشمی و خاتمی گرفته تا نوری و جنتی. در ذهن ِ این مردم مهرهها خیلی زود میسوزند. همانطور که ستارهی اقبال احمدی نژاد هم چند سالی بیشتر دوام نخواهد آورد. این مردم نیاز به نسل ِ جدیدی از اصلاح طلبان ِ جوان دارند که دستشان از گذشته کوتاه باشد.
4- کسی بالا آمدن احمدی نژاد را به یاد دارد؟ احمدی نژاد منتخب ِ نه راست بود و نه چپ. گروه ِ محافظهکار ِ جوانی که خود را آبادگران مینامیدند و خود را مبرا از همه نوریها و جنتیها و هاشمیها و ... میدانستند و هیچ گونه ائتلافی با آنها نکردند، با طرح ِ خدمت و ساخت ِ دوباره اعتماد ِ مردم مایوس به نظم و سیستم ِ موجود را خریدند. در مدت ِ کوتاهی به واسطهی همین بیاعتمادی به گذشتگان و امید به نورسیدگان توانستند نیرویی شکل دهند که حتا رهبر هم از آن نمیتواند چشم بپوشد.
5- کسی نگاهی به نحوهی جان گرفتن ِ دوبارهی دموکراتها (آمدن اوباما) یا راستها در فرانسه (سارکوزی) یا دیگر کشورها کرده؟ حزبی که شکست میخورد زمانی میتواند دوباره احیا شود که عمدهی سیاستمداران گذشتهاش را فدا کند و نیروهای جدید (مهم نیست در چه مقام و جایگاهی) معرفی کند. اصلاح طلبان نیاز به کنار گذاشتن گنجینه هایشان دارند. تا وقتی این پیرمردهای محترم سر ِ کارند نوبت به جوانها نمیرسد.
6- نمیتوان دم از ترقی و پیشرفت و دموکراسی زد و خود ِ مروجان ِ آن اصول بدیهی آن را قبول نداشته باشند. یکی از این اصول ِ بدیهی چرخش ِ نخبگان بعد از هر ترمز و یا شکست است. اینکه مردم ببینند که امثال ِ هاشمی میآیند و میروند، از نردبان ِ قدرت بالا میروند و با پا یا سر فرود میآیند میتواند بزرگترین خدمت در شکستن ِ قداست قدرت و جا انداختن ِ تفکر نوین و ذهنیت ِ دموکراسی باشد.
7- بسیاری فکر میکنند که این آدمهای مجرب—امثال ِ هاشمی—وزنهای هستند و بیبدیل اند. اینطور نیست. تصمیمات ِ حکومتی اغلب مشخص است یا اینوری است یا آنوری. سیاستمداران عده ای نابغه نیستند که ناگهان با راهکارشان افقی نو که کسی نمیدانست در دنیای سیاست باز کنند. هاشمی هم همینطور است. بدیل دارد زیاد هم دارد.
8- قدرت شیرین است و انسان موجودی است که ناخودآگاهش عمدهی تصمیمات را میگیرد و روی سوالات خودآگاهش (از جمله اخلاق) ماله میکشد. این قدرت ِ شیرین در ته ِ ذهن ِ هاشمی هر نوع ماندنی را توجیه میکند حتا وقتی به خانوادهاش سخت میگذرد. خودش نمیداند. باید فرستادش پایین. رفتن ِ امثال ِ هاشمی خانه تکانی است و نتیجه اش خیر است.