پنجشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۹

در تناقض هدایت و عدالت

دوست غیر ایرانیی دارم که در یک محیط غیر دینی بزرگ شده و از فیض تعلیمات دینی محروم بوده است اما بسیار مستعد معارف الهی است. واقعا مستعد است اما حیف که محیط مناسبی برای بروز خداشناسی و خداجویی نداشته. سرش به کار خودش گرم است، آخر هفته ها شراب و سرخوشیش به راه است و اگر پا داد شبش را مهمان و میزبان دختران میشود، روزش را هم به بطالت و بازی و لهو و لعب میگذراند. آزارش به کسی نمیرسد اما خالی از زهد و ثواب است و پر است از معصیت و گناه

گاهی وسوسه میشوم که اندکی با او صحبت کنم و با نور دینی اندرون تار و تاریکش را روشن کنم تا روزش را با ذکر خدا و مهر خدا طی کند و شب و آخر هفته اش را با عرفان و نیایش و راز و نیاز سر کند و دست از حرمت شکنیها و شهد و شیرین ناچیز دنیا بشوید. واقعا گاهی که میبینمش دلم میسوزد. به قول عزیزی، آن قدر مستعد است که اگر اندکی با اسلام آشنا شود بی شک و شبهه عارف و سالک و زاهدی تمام عیار میشود و شاید از اوتاد روزگار گردد

اما هنوز نتوانسته ام خودم را راضی کنم که کلمه ای با او درمیان بگذارم. به هر حال گفتن یا نگفتن من یک حادثه ی بیرونی است که مستقل از تصمیم و نیت و عمل او بوده و عدالت باری-تعالی حکم میکند که سرنوشت او--و پاداش و عقوبتش هم-- مستقل از صحبت و فعل من باشد. به هر حال من چه بگویم و چه نگویم عدالت الهی حکم میکند که او را چنان محاکمه کند که تنها منوط به رفتار و کردار و نیات خود او باشد و نه متاثر از عامل محیطی و خارجیی چون گفتار و هدایت من. و باز با خودم میگویم چرا باید او را از زندگیی که با آن سرخوش است محروم کنم و او را به دردسر آشنایی با معارف الهی و جنگ با خویش و پیمودن پارسایی و زهد وا دارم

شاید بهتر است او را به حال خویش رها کنم. به هر حال عدالت الهی در این است که تصمیم من در عقوبت و پاداش او بی تاثیر باشد