جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

در خواب ِ گرگ‌های بیابان هنوز


اهالی همه خفتند زیر ِ چادرهای فراموشی
یا در بندهای تنگ ِ زندان‌بان ِ مهربان!
جز سگ‌های پوزه بستهی سلطان و گرگ‌هایِ بی قرار ِ بیابان.

هر سگی که پاس می‌دهد و لقمه می‌گیرد
در حسرت ِ گرگی دگر است
که آزاد و رها خفته است
با طرح ِ محو ِ لبخندی بر لب
و اندیشه‌ی روشنی از فردا در سر
که چون خورشید بر نیاید

وقت ِ حمله‌ای دگر است


در خواب ِ اهالی هنوز
هزاران گله می‌چرد
و سبزی چمن‌زار است و طلای گندمزاران و خورشیدی که نور می‌بارد
و گرمایش را لم می‌دهد بر بلندی ِ گرگ‌ها
که هنوز منظر ِ اهالی است به روزهای روشن
و میعادگاه ِ گرگ‌ها به شبان ِ تاریک ِ وحشت.

در خواب ِ اهالی هنوز
—بعد از این همه سال در بند و چادر و زندان—
کار است و رقص و آواز و هلهله‌ی دختران
که پیش‌آپیش ِ عروس می‌دوند
و شب ِ شادی گرگ‌هاست با حلقه ای رقصان به دور طعمه‌ی دورمانده از چشم ِ مست ِ چوپان
در خواب ِ گرگ‌های بیابان هنوز
گله‌ای هست و لقمه‌ای نان و شرافتی بی‌نیاز از پارس برای سلطان


در خواب ِ گرگهای بیابان
ساعتها در خوابند و زمان زنگ زده است
به تاریخی کهن
و در فاصلهای دور از یادها و خاطره ها
به زمانی پیش از آنکه سگ بودن سکه‌ی رایج شود
و قلاده‌ی عقیق و پوزه‌بند ِ طلا نشان ِ شرف
و آزاد خفتن شرافتی شود گران‌سنگ که تن را گرسنگی می‌دهد
و جان را به بها می‌ستاند.


در خواب اهالی هنوز
و در خواب ِ گرگ‌های بیابان نیز
اندیشه ی فردا روشن است
که چون خورشید برنیاید
وقت حمله ای دگر است.