پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

توضیحی بر شعر عیب رندان مکن

عیب ِ رندان مکن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت -------- که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و بد، تو برو خود را باش ----------- هر کسی آن دِرُوَد عاقبت ِ کار که کشت
همه کس طالب ِ یارند چه هشیار و چه مست ----- همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت
سر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در میکده‌ها ------------- مُدَعی گر نکند فهم ِ سخن، گو سر و خشت
نااُمیدم مکن از سابقه‌ی لطف ِ ازل --------------- تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس ---------- پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بهشت
حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی ---------- یک سر از کوی ِ خرابات برندت به بهشت

آهنگ ِ صدا و وزن ِ شعر و نوع ِ نگاه ِ حافظ نشان می‌دهد که این شعر در میانه‌ی زندگی ِ شاعرانه‌ی حافظ سروده شده است. در شعر اثری از بیان ِ عشق و سوز ِ هجران و یا خوشی ِ وصال نیست و نشانی از وفاداری به شاه در آن دیده نمی‌شود، پس برای مجلس ِ بزم و شعر و شراب ِ شاهانه هم تهیه نشده است. احتمالا مربوط به دوره‌ای است که از دربار رانده شده بود و شعرخوان ِ مجالس ِ خراباتیان و صوفیان بود.

نگاه ِ حافظ در این دوره از زندگیش هنوز در صلح و آرامش با جهان بود و سر ِ دشمنی با کسی نداشت، حتا با زاهدان ِ شهر هم با احترام یاد کرده و از در ِ مباحثه و آشتی در آمده است و آن‌ها را به "پی ِ کار خود رفتن و به خود پرداختن" دعوت کرده است و یادآور شده که گناه ِ حافظ ِ خراباتی را به پای آن‌ها نخواهند نوشت:

عیب ِ رندان مکن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت -------- که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و بد، تو برو خود را باش ----------- هر کسی آن دِرُوَد عاقبت ِ کار که کشت

هر چند حافظ از مذهب و قیل و قال ِ مدرسه و هیاهوی دین و زهد دل‌کنده بود اما هنوز تمام ِ جهان را بزم‌گاه و خانه‌ی عشق ِ الهی می‌دید که بندگان در آن به وظیفه‌ی مقدّر یعنی "زندگی کردن" مشغولند و تمام ِ ادیان و فرقه‌ها در پی ِ یک معشوق می‌گردند اما یکی با تسبیح گفتن و جمع کردن ِ ثواب و دیگری با خوش بودن و مستی و راز و نیاز. فلسفه‌ی حافظ در این دوره از زندگیش، نوعی عرفان ِ صوفیانه‌ی فرای دین بود که بهایی به بهشت و جهنم و کیفر و پاداش نمی‌داد و یا اعتقادی به آن‌ها نداشت اما هنوز با همه‌ی جلوه‌های دین در صلح بود.
همه کس طالب ِ یارند چه هشیار و چه مست --- همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت

هنوز به آنجا نرسیده بود که پیروان ِ ادیان مختلف را گم‌راهانی ببیند که "چون ندیند حقیقت ره ِ افسانه زدند". هنوز آنان را هم‌طرازان ِ خود می‌دید که به زبانی دیگر در پی ِ یارند.
این دوره از زندگی ِ میانه‌ی حافظ با سر ِ کار آمدن ِ (احتمالا شاه منصور) بود که میانه را نگه می‌داشت، نه حافظ ِ می‌خواره و خراباتی را به دربار راه می‌داد و نه اجازه می‌داد که زاهد ِ تندخو فرمان ِ ریختن ِ خون ِ دگران را به بهانه‌ی کفر و ارتداد بدهد. نه اجازه می‌داد که در ِ می‌کده و خرابات بسته شود و نه چندان پی‌گیر ِ امنیتش بود. یکی به چپ می‌زد و یکی به راست، یکی به نعل و یکی به اسب. این بود که زاهد ِ نه چندان پاکیزه‌سرشت عقل و دین ِ مردم ِ ساده و کم‌فهم را به نسیه‌ی فردا می‌خرید و آن‌ها هم راه را بر خراباتیان و درویشان می‌بستند و آن‌طور که حافظ تصویر کرده است بر سر راه ِ می‌کده و خرابات می‌ایستادند و چون فهم ِ سخن نمی‌کردند و جای بحث نمی‌ماند، آنچه می‌ماند سر ِ تسلیم ِ حافظ بود که زمانی محل ِ اصابت ِ خشت و سنگ و دشنام ِ مردم ِ کم‌فهم بود و زمانی به احترام ِ خراباتیان خم می‌شد تا از در ِ می‌کده وارد شود (می‌کده‌ها در زیر زمین‌ها و در محله‌های مُغان و زرتشتیان بنا می‌شد با درهایی بسیار کوتاه تا به دور از چشم ِ جامعه‌ی به شدت مذهبی باشد و حساسیت ِ کم‌تری ایجاد کند.)
سر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در میکده‌ها --- مُدَعی گر نکند فهم ِ سخن، گو سر و خشت

ولی با وجود ِ همه‌ی مشکلات و ناملایمات هرگز تسلیم ِ مدعی کم‌فهم نمی‌شد که دست از مرام و زندگیش بشوید. هنوز در جواب ِ توهین‌ها و آزارها و دشنام‌های کوته‌نظران پاسخ می‌داد شما چه می‌دانید که عاقبت کار چه می‌شود، چه کسی شامل ِ لطف ِ ازلی شده است و چه کسی مطرود:
نااُمیدم مکن از سابقه‌ی لطف ِ ازل ---- تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
یادآوری می‌کرد که اولین فردی نیست که راه ِ تقوا و زهد و خویش‌تن‌داری را رها کرده و ره‌سپار ِ خوشی و لذت و "گناه" شده است. پیش از او هم آدم ِ ابوالبشر چنین کرده و بهشت را به بهایی کم از دست داده است (از دست بهشت یعنی از دست داد).
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس --- پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بهشت

و در نهایت هم می‌گوید همین مستی و حال ِ خوش آن چیزی است که حافظ در پی ِ آن است و بهشت ِ حافظ همین‌جا در همین دنیا و در بین ِ خراباتیان است. لحظه‌ی مستی برای او لحظه‌ی ورود به بهشت است و حتا اگر دم ِ مرگ باشد او وفادار است که مست و خراباتی بماند که بهشتی جز این مستی و خوشی نیست
حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی --- یک سر از کوی ِ خرابات برندت به بهشت