پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

توضیحی بر شعر عیب رندان مکن

عیب ِ رندان مکن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت -------- که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و بد، تو برو خود را باش ----------- هر کسی آن دِرُوَد عاقبت ِ کار که کشت
همه کس طالب ِ یارند چه هشیار و چه مست ----- همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت
سر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در میکده‌ها ------------- مُدَعی گر نکند فهم ِ سخن، گو سر و خشت
نااُمیدم مکن از سابقه‌ی لطف ِ ازل --------------- تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس ---------- پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بهشت
حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی ---------- یک سر از کوی ِ خرابات برندت به بهشت

آهنگ ِ صدا و وزن ِ شعر و نوع ِ نگاه ِ حافظ نشان می‌دهد که این شعر در میانه‌ی زندگی ِ شاعرانه‌ی حافظ سروده شده است. در شعر اثری از بیان ِ عشق و سوز ِ هجران و یا خوشی ِ وصال نیست و نشانی از وفاداری به شاه در آن دیده نمی‌شود، پس برای مجلس ِ بزم و شعر و شراب ِ شاهانه هم تهیه نشده است. احتمالا مربوط به دوره‌ای است که از دربار رانده شده بود و شعرخوان ِ مجالس ِ خراباتیان و صوفیان بود.

نگاه ِ حافظ در این دوره از زندگیش هنوز در صلح و آرامش با جهان بود و سر ِ دشمنی با کسی نداشت، حتا با زاهدان ِ شهر هم با احترام یاد کرده و از در ِ مباحثه و آشتی در آمده است و آن‌ها را به "پی ِ کار خود رفتن و به خود پرداختن" دعوت کرده است و یادآور شده که گناه ِ حافظ ِ خراباتی را به پای آن‌ها نخواهند نوشت:

عیب ِ رندان مکن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت -------- که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و بد، تو برو خود را باش ----------- هر کسی آن دِرُوَد عاقبت ِ کار که کشت

هر چند حافظ از مذهب و قیل و قال ِ مدرسه و هیاهوی دین و زهد دل‌کنده بود اما هنوز تمام ِ جهان را بزم‌گاه و خانه‌ی عشق ِ الهی می‌دید که بندگان در آن به وظیفه‌ی مقدّر یعنی "زندگی کردن" مشغولند و تمام ِ ادیان و فرقه‌ها در پی ِ یک معشوق می‌گردند اما یکی با تسبیح گفتن و جمع کردن ِ ثواب و دیگری با خوش بودن و مستی و راز و نیاز. فلسفه‌ی حافظ در این دوره از زندگیش، نوعی عرفان ِ صوفیانه‌ی فرای دین بود که بهایی به بهشت و جهنم و کیفر و پاداش نمی‌داد و یا اعتقادی به آن‌ها نداشت اما هنوز با همه‌ی جلوه‌های دین در صلح بود.
همه کس طالب ِ یارند چه هشیار و چه مست --- همه جا خانه‌ی عشق است چه مسجد چه کنشت

هنوز به آنجا نرسیده بود که پیروان ِ ادیان مختلف را گم‌راهانی ببیند که "چون ندیند حقیقت ره ِ افسانه زدند". هنوز آنان را هم‌طرازان ِ خود می‌دید که به زبانی دیگر در پی ِ یارند.
این دوره از زندگی ِ میانه‌ی حافظ با سر ِ کار آمدن ِ (احتمالا شاه منصور) بود که میانه را نگه می‌داشت، نه حافظ ِ می‌خواره و خراباتی را به دربار راه می‌داد و نه اجازه می‌داد که زاهد ِ تندخو فرمان ِ ریختن ِ خون ِ دگران را به بهانه‌ی کفر و ارتداد بدهد. نه اجازه می‌داد که در ِ می‌کده و خرابات بسته شود و نه چندان پی‌گیر ِ امنیتش بود. یکی به چپ می‌زد و یکی به راست، یکی به نعل و یکی به اسب. این بود که زاهد ِ نه چندان پاکیزه‌سرشت عقل و دین ِ مردم ِ ساده و کم‌فهم را به نسیه‌ی فردا می‌خرید و آن‌ها هم راه را بر خراباتیان و درویشان می‌بستند و آن‌طور که حافظ تصویر کرده است بر سر راه ِ می‌کده و خرابات می‌ایستادند و چون فهم ِ سخن نمی‌کردند و جای بحث نمی‌ماند، آنچه می‌ماند سر ِ تسلیم ِ حافظ بود که زمانی محل ِ اصابت ِ خشت و سنگ و دشنام ِ مردم ِ کم‌فهم بود و زمانی به احترام ِ خراباتیان خم می‌شد تا از در ِ می‌کده وارد شود (می‌کده‌ها در زیر زمین‌ها و در محله‌های مُغان و زرتشتیان بنا می‌شد با درهایی بسیار کوتاه تا به دور از چشم ِ جامعه‌ی به شدت مذهبی باشد و حساسیت ِ کم‌تری ایجاد کند.)
سر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در میکده‌ها --- مُدَعی گر نکند فهم ِ سخن، گو سر و خشت

ولی با وجود ِ همه‌ی مشکلات و ناملایمات هرگز تسلیم ِ مدعی کم‌فهم نمی‌شد که دست از مرام و زندگیش بشوید. هنوز در جواب ِ توهین‌ها و آزارها و دشنام‌های کوته‌نظران پاسخ می‌داد شما چه می‌دانید که عاقبت کار چه می‌شود، چه کسی شامل ِ لطف ِ ازلی شده است و چه کسی مطرود:
نااُمیدم مکن از سابقه‌ی لطف ِ ازل ---- تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
یادآوری می‌کرد که اولین فردی نیست که راه ِ تقوا و زهد و خویش‌تن‌داری را رها کرده و ره‌سپار ِ خوشی و لذت و "گناه" شده است. پیش از او هم آدم ِ ابوالبشر چنین کرده و بهشت را به بهایی کم از دست داده است (از دست بهشت یعنی از دست داد).
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس --- پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بهشت

و در نهایت هم می‌گوید همین مستی و حال ِ خوش آن چیزی است که حافظ در پی ِ آن است و بهشت ِ حافظ همین‌جا در همین دنیا و در بین ِ خراباتیان است. لحظه‌ی مستی برای او لحظه‌ی ورود به بهشت است و حتا اگر دم ِ مرگ باشد او وفادار است که مست و خراباتی بماند که بهشتی جز این مستی و خوشی نیست
حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی --- یک سر از کوی ِ خرابات برندت به بهشت

  

چهارشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۹

اشک و رشک

این اشک من و رشک حسود مسببش یکسان است
هر یک خبر از نبود و در حسرت و از حرمان است
من گریه کنم که او برفت و جامم خالی است
او رشک به بوسه ای برد که بر جام من است

دوشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۹

چرا هاشمی نه

1- هر کس در خیانت یا خدمت ِ هاشمی به ایران ِ عزیز نظری دارد. شخصا ایشان را دوست دارم. بعد از جنگ کشور در دو راهه‌ی سرنوشت‌سازی بود، این امکان کاملا فراهم بود تا با بستن ِ بیش‌تر فضای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، دورانی تاریک در ایران شروع شود و روند ِ کره شمالی یا صدام آغاز گردد و یا می‌توانست به سمت ِ باز کردن ِ بازارها و تکیه به نیروهای تکنوکرات و گسترش ِ آموزش و فرهنگ پیش برود و هاشمی چنین کرد.
2- به هر دلیل—درست یا نادرست—هاشمی در ذهن ِ بخش ِ بزرگی از جامعه‌ی ایران به خصوص طبقات ِ محروم‌تر نقش دزد و پدرخوانده و روباه ِ پیر یا به قول خودشان "اکبرشاه" را دارد. نباید با مردم جنگید باید مهره‌ها را عوض کرد. این برداشت چندان هم بی ربط به ذهنشان خطور نکرده. اگر آب ِ زلال هم مدتی جایی راکت بماند مرداب می‌شود. حتا اگر هاشمی خود پیغمبر هم باشد در ذهن ِ بخش ِ بزرگی از مردم نشانه‌ی کاملی از فساد و بازی‌گر ِ پشت ِ صحنه است. این برداشت ِ ذهنی بزرگترین خطر برای همراه داشتن هاشمی در هر انتخابات و یا تصمیمی است.
3- جنبش ِ سبز با آنکه تاثیرات ِ عمیقی برجا گذاشت اما به اذعان حتا رهبران آن بزرگترین ضعفش در این بود که محدود شد به قشر تحصیل‌کرده و روشن‌فکر ِ ایران و نتوانست با هیچ یک از قومیت‌ها و یا اقلیت‌ها و از همه مهم‌تر با مردم ِ عامی شهرها و روستاها ارتباط برقرار کند. یکی از دلایل عمده‌ی آن بی‌اعتمادی ِ شدید این مردم به سیاست‌مداران ِ نسل ِ قبل است، از هاشمی و خاتمی گرفته تا نوری و جنتی. در ذهن ِ این مردم مهره‌ها خیلی زود می‌سوزند. همان‌طور که ستاره‌ی اقبال احمدی نژاد هم چند سالی بیش‌تر دوام نخواهد آورد. این مردم نیاز به نسل ِ جدیدی از اصلاح طلبان ِ جوان دارند که دستشان از گذشته کوتاه باشد.
4- کسی بالا آمدن احمدی نژاد را به یاد دارد؟ احمدی نژاد منتخب ِ نه راست بود و نه چپ. گروه ِ محافظه‌کار ِ جوانی که خود را آبادگران می‌نامیدند و خود را مبرا از همه نوری‌ها و جنتی‌ها و هاشمی‌ها و ... می‌دانستند و هیچ گونه ائتلافی با آن‌ها نکردند، با طرح ِ خدمت و ساخت ِ دوباره اعتماد ِ مردم مایوس به نظم و سیستم ِ موجود را خریدند. در مدت ِ کوتاهی به واسطه‌ی همین بی‌اعتمادی به گذشتگان و امید به نورسیدگان توانستند نیرویی شکل دهند که حتا رهبر هم از آن نمی‌تواند چشم بپوشد.
5- کسی نگاهی به نحوه‌ی جان گرفتن ِ دوباره‌ی دموکرات‌ها (آمدن اوباما) یا راست‌ها در فرانسه (سارکوزی) یا دیگر کشورها کرده؟ حزبی که شکست می‌خورد زمانی می‌تواند دوباره احیا شود که عمده‌ی سیاست‌مداران گذشته‌اش را فدا کند و نیروهای جدید (مهم نیست در چه مقام و جایگاهی) معرفی کند. اصلاح طلبان نیاز به کنار گذاشتن گنجینه هایشان دارند. تا وقتی این پیرمردهای محترم سر ِ کارند نوبت به جوان‌ها نمی‌رسد.
6- نمیتوان دم از ترقی و پیشرفت و دموکراسی زد و خود ِ مروجان ِ آن اصول بدیهی آن را قبول نداشته باشند. یکی از این اصول ِ بدیهی چرخش ِ نخبگان بعد از هر ترمز و یا شکست است. اینکه مردم ببینند که امثال ِ هاشمی می‌آیند و میروند، از نردبان ِ قدرت بالا میروند و با پا یا سر فرود می‌آیند می‌تواند بزرگترین خدمت در شکستن ِ قداست قدرت و جا انداختن ِ تفکر نوین و ذهنیت ِ دموکراسی باشد.
7- بسیاری فکر می‌کنند که این آدم‌های مجرب—امثال ِ هاشمی—وزنه‌ای هستند و بی‌بدیل اند. این‌طور نیست. تصمیمات ِ حکومتی اغلب مشخص است یا این‌وری است یا آن‌وری. سیاستمداران عده ای نابغه نیستند که ناگهان با راهکارشان افقی نو که کسی نمی‌دانست در دنیای سیاست باز کنند. هاشمی هم همین‌طور است. بدیل دارد زیاد هم دارد.
8- قدرت شیرین است و انسان موجودی است که ناخودآگاهش عمده‌ی تصمیمات را می‌گیرد و روی سوالات خودآگاهش (از جمله اخلاق) ماله می‌کشد. این قدرت ِ شیرین در ته ِ ذهن ِ هاشمی هر نوع ماندنی را توجیه می‌کند حتا وقتی به خانواده‌اش سخت می‌گذرد. خودش نمی‌داند. باید فرستادش پایین. رفتن ِ امثال ِ هاشمی خانه تکانی است و نتیجه اش خیر است.

یکشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۹

درباره‌ی سخنرانی ِ دکتر مهاجرانی

دکتر مهاجرانی را دوست دارم نه فقط به دلیل ِ زیبا صحبت کردنشان و آشنائیشان با کتاب و تاریخ که این روزها کمتر ایرانیی—از جمله خود من—به آن‌ها زیبنده است بلکه بیش‌تر به دلیل ِ اینکه جزء دیندارانی است که می‌شود با او هم‌سخن بود و حتا اعتماد کرد. دینداری که تساهل و تسامحش به امثال ِ من اجازه حرف زدن و نفس کشیدن و زندگی کردن می‌دهد.
اما با او موافق نیستم.

اول اینکه ایشان گویا برای جنبش استراتژی و راه‌کار تعیین می‌کند که راه ِ اصلاح را باید برود یا راه ِ انقلاب را. اولین نکته اینکه این یک جنبش است: مثل چتری است که از تکه-پاره‌ی عقاید و احساسات و نیازهای آدم‌های جورواجورش درست شده، جهتی ندارد و قرار هم نیست داشته باشد. یک گلوله‌ی آتش است که حتا اگر خاکستر شود باز هم گرم خواهد بود و زمانی که من و تو نمی‌دانیم زبانه خواهد کشید.
دوم اینکه تحولات ِ بزرگ نه پیش‌بینی‌پذیر اند و نه برنامه‌پذیر. برای مثال چه کسی دو ماه ِ پیش، از تونس و مصر و لیبی و آنچه پیش آمد آگاه بود یا حتا برایش ذره‌ای برنامه‌ریزی کرده بود؟ جرقه‌‌ای گرفت و آتشی جهید و خانه‌مان ِ برج ِ عاج نشینی خاکستر شد و هیمنه و ابهتش در نزد مردمانش خار ِ آتش شد.
چند نکته‌ی مهم در این انقلابات ِ نوین خاورمیانه وجود داشت: کسی برنامه‌ریزیشان نکرده بود، کسی هم رهبری آن را بر عهده نداشت. آتش ِ نفرت و آگاهیی بود که بسیاری را شعله‌ور کرده بود و حاضر نبودند زیر ِ یوغ ِ استبداد زندگی کنند. کاملن خودجوش و بی‌راهبر بود و انقلابات ِ نوین این چنین اند نه نیازی به رهبر دارند و نه نیازی به استراتژی و راهبرد و برنامه پنج ساله و غیره.
اما آنچه مهم است این که به بار نشستن ِ این تلاش‌ها و خون‌ها و فریادها بستگی تام و تمام به شعور ِ مردمی دارد که حالا بند و زنجیری جز ناآگاهی بازمانده از دوران استبداد بر پاهایشان نیست. آنچه می‌ماند این که آیا از پس ِ این آتش، کاخ ِ استبدادی دیگر به پا می‌شود—آنچه که ایران تجربه کرد—یا مؤلفه‌های یک دولت ِ نوین شکل می‌گیرد و از همین‌جا اختلاف ِ تحلیلم با آقای مهاجرانی پررنگ‌تر می‌شود.
اصلاح طلبی و مسیر ِ اصلاح در کشور باید طی شود، در این بحثی ندارم اما این کار ِ دکتر مهاجرانی نیست، کار من و تو هم نیست، کار ما آگاهی دادن و رشد دادن است و زنده نگه داشتن ِ آتش. اصلاح طلبی کار ِ نسل ِ بعدی سیاستمدارانی است که در ایران برای به دست آوردن ِ رای مردم باید با حکومت زدوبند کنند و تقیه کنند و دروغ بگویند و خود را سانسور کنند و موجه جلوه دهند.
من شخصن تمام قد به احترام ِ کسانی می‌ایستم که برای سعادت ِ مردمشان و در مسیر ِ مترقی‌سازی ِ دستگاه ِ حاکمه‌ی ایران تلاش می‌کنند. امیدوارم که موفق باشند اما این اصلاح‌طلبی‌ها تنها برای بازکردن نسبی ِ فضای داخل است تا امثال ِ من و تو بتوانند حرفشان را به گوش ِ دیگران برسانند، حرف ِ واقعی خودشان را، حرفی که آگاهی می‌دهد و رفع ِ ظلم می‌کند.
و همچنین اصلاح طلبی برای برداشتن ِ بار است از دوش ِ مردمی که در آن سوی آب‌ها، در سرزمین مادری، زندگی می‌کنند تا کمی راحت‌تر نفس بکشند. این اصلاح‌طلبی اصل ِ حکومت را عوض نخواهد کرد و حتا ممکن است بر استحکام ِ آن بیفزاید. نوشدن ِ حکومت یعنی جاافتادن ِ مؤلفه‌های دولت ِ مدرن که یکیش استقلال ِ قوه‌ی قضائیه است و دیگریش جدایی ِ دین از سیاست و یکی دیگرش هم التزام ِ ارکان ِ دولت به دفاع از آزادی‌های شخصی ِ افراد و اقلیتهاست وقتی که مردم ِ ناآگاه به آن تعرض می‌کنند و نه دادن سنگ دست ِ نادان.
هیچ کجای این تاریخ ِ سال‌خورده حتا یک استثنا هم وجود ندارد که کشوری بدون این سه اصل به جامعه‌ی نوین وصل شده باشد. و باز مهم‌تر اینکه هیچ‌کجا تا این سه فراهم نبوده—به مدد انقلاب و تحول—اصلاح طلبی کاری از پیش نبرده. اصلاح‌طلبی حکومت ِ بدوی را حکومت ِ نوین نخواهد کرد و هیچ کدام از این اصول ِ خدشه‌ناپذیر ِ دنیای مدرن تا زمانی که اصل ِ ولایت ِ فقیه پابرجاست شکل نخواهد گرفت. و آن روز که موعد انتخاب می‌رسد و جرقه‌ای کوچک بشکه ی باروت را شعله‌ور می‌کند، راهی جز انقلاب و راندن ِ ستم‌کار باقی نمی‌ماند.
من شخصن قبول دارم که بالا رفتن ِ سن و دوران حکومت شیخ علی از او و سلفش در نزد ِ بسیاری قدیسی ساخته و در ذهن ِ دیگرانی کدخدا و مرد ِ صالح ِ مورد ِ احترام و عده ای هم چون مهاجرانی روی آن ماله می‌کشند. اما هدف ِ امثال ِ من در این جنبش این است که این قداست و حرمت و تابو را بشکند چرا که بدون آن راه ِ فردا، پیمودن ِ دوباره‌ی گذشته است. تمام قداست و شکوه و قدرت ِ استبداد به تصویر ِ دیو یا قدیسه‌ی شکست‌ناپذیری است که در ذهن ِ مردمانش ترسیم کرده، درست مثل ِ جادوگری که وردش تا وقتی کارساز است که مردمان ِ ساده به آن ایمان دارند.
من نه در ایران مسوولیتی دارم که به فکر اصلاح‌طلبی باشم و به فکر ِ کاستن از آلام ِ مردمم با اصلاح ِ قوانین جزئی و نه روزی بدان مرحله خواهم رسید و آقای مهاجرانی هم باید بداند که دیگر در آن کشور جایی ندارد مگر آنکه انقلابی رخ دهد.
آقای مهاجرانی! بزرگترین مشکل ِ ما خودسانسوری و عقب نشینی است. خوابیدن و خواب دیدن اشکالی ندارد اما بازگو نکردن ِ خواب گناه است. جنبش شاید بخوابد اما وظیفه‌ی هر شخص این است که این گوی آتش را زنده نگه دارد و خوابش را با صراحت و صداقت با مردم در میان بگذارد و نقاب از چهره‌اش بردارد که هر چه می‌کشیم از این نقاب‌های همه-مثل-هم و بی‌خطر می‌کشیم. اگر خوابمان را بگوییم، شاید همه‌ی ما روزی خوابمان را در خیابان‌های شهرمان تجربه کنیم.
آقای مهاجرانی، تعیین کنید کجای خط ایستاده‌اید و چه می‌خواهید. سعی نکنید نظرات ِ همه را با خود داشته باشید. زمانه‌ی گول زدن و یکی به میخ و یکی به نعل زدن گذشته است. اگر دین‌دار هستید، از دینتان دفاع کنید و بگویید که چه گزینه‌ی حکومتی دینتان را نجات خواهد داد. برایش کاری بکنید، کاری که مردم را آگاه می‌کند. قطعن شما هم به گزینه‌ی جدایی دین از سیاست و دفاع از آزادی‌های اولیه خواهید رسید که من می‌دانم در ته ِ دل به آن دست یافته‌اید. و حکومت ِ نوین درست از همین نقطه‌ی جدایی دین و سیاست شروع می‌شود. تا قبل از آن، یک حکومت ِ بدوی است و کشور را در بدویت نگاه خواهد داشت. مهم نیست آنکه بر راس ِ حکومت است عارفی‌ست پاک‌باخته در راه دین یا شیادی است که ناخودآگاه ِ فاسد و قدرت‌طلبش هر جرم و جنایتی را لاپوشانی می‌کند و به پای دین و اخلاق می‌نویسد. مهم این است که ما وقتی پیروز خواهیم شد که این قداست و تابو بشکند. به امید ِ آن‌روز.

جمعه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۹

در خواب ِ گرگ‌های بیابان هنوز


اهالی همه خفتند زیر ِ چادرهای فراموشی
یا در بندهای تنگ ِ زندان‌بان ِ مهربان!
جز سگ‌های پوزه بستهی سلطان و گرگ‌هایِ بی قرار ِ بیابان.

هر سگی که پاس می‌دهد و لقمه می‌گیرد
در حسرت ِ گرگی دگر است
که آزاد و رها خفته است
با طرح ِ محو ِ لبخندی بر لب
و اندیشه‌ی روشنی از فردا در سر
که چون خورشید بر نیاید

وقت ِ حمله‌ای دگر است


در خواب ِ اهالی هنوز
هزاران گله می‌چرد
و سبزی چمن‌زار است و طلای گندمزاران و خورشیدی که نور می‌بارد
و گرمایش را لم می‌دهد بر بلندی ِ گرگ‌ها
که هنوز منظر ِ اهالی است به روزهای روشن
و میعادگاه ِ گرگ‌ها به شبان ِ تاریک ِ وحشت.

در خواب ِ اهالی هنوز
—بعد از این همه سال در بند و چادر و زندان—
کار است و رقص و آواز و هلهله‌ی دختران
که پیش‌آپیش ِ عروس می‌دوند
و شب ِ شادی گرگ‌هاست با حلقه ای رقصان به دور طعمه‌ی دورمانده از چشم ِ مست ِ چوپان
در خواب ِ گرگ‌های بیابان هنوز
گله‌ای هست و لقمه‌ای نان و شرافتی بی‌نیاز از پارس برای سلطان


در خواب ِ گرگهای بیابان
ساعتها در خوابند و زمان زنگ زده است
به تاریخی کهن
و در فاصلهای دور از یادها و خاطره ها
به زمانی پیش از آنکه سگ بودن سکه‌ی رایج شود
و قلاده‌ی عقیق و پوزه‌بند ِ طلا نشان ِ شرف
و آزاد خفتن شرافتی شود گران‌سنگ که تن را گرسنگی می‌دهد
و جان را به بها می‌ستاند.


در خواب اهالی هنوز
و در خواب ِ گرگ‌های بیابان نیز
اندیشه ی فردا روشن است
که چون خورشید برنیاید
وقت حمله ای دگر است.

پنجشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۹

چرا فریاد


خدمت بعضی دوستان ِ ناراحت از فریادهای دگراندیشان

این همه عصبیت و فریاد فقط برای احقاق ِ حقی است که سالها خورده شده. اینکه عمده ی فرهنگ این جامعه از حافظ و خیام و بوعلی گرفته تا شاملو و فروغ و هدایت و ساعدی کار ِ این دگراندیشهای ناباور بوده و علارغم عده ی کم و تلاش ِ زیاد، همیشه نادیده گرفته شده اند و همیشه بدترین بلاها سرشان آمده و همیشه مصادره شده اند و تحریف ِ تاریخ شده
اینکه تحمل توهین ندارند که وقتی می بینیدشان زیر ِ لب دعا و ورد میخوانید و یا بعداز دیدارشان دستتان را میشوئید و وقتی حرف می  زنند سانسور می شوند و ... حالا حقشان را میخواهند: "عدم تبعیض". نه نیازی به دعای سروش دارند و نه محتاج ِ طلب ِ مغفرت ِ کسی هستند. این بلند حرف زدنها فقط برای این است که بگویند خیلی بیش از آنی هستند که حدس می زنید، هم با شعورند و هم بافکر و هم بااخلاق و هم پرشمار. اگر از شما بهتر نباشند بدتر هم نیستند، فقط جور دیگری می اندیشند و رفتار می کنند، همین

تمام هدفشان این است که تشویق کنند تا هر کس هر چه که هست بگوید، بلند هم بگوید، اصلا فریاد بکشد، از همجنسگرا و ناراضی و توده ای و مومن تا کافر و هیپی و آنارشیست و ناباور. همه حق زندگی دارند و حق زندگی کردن به سبک ِ خودشان و حق  مسلّم ِ آزادی بیان. از ترک و کرد و بلوچ و دهاتی و مهاجر تا مرکز نشینی که پدرانش را فراموش کرده، همه به یک اندازه حق زیستن در شادی و آزادی دارند و حق دنبال کردن ِ سبک ِ زندگیی که بدان دست یافته اند. اگر هر کس نقابش را بردارد خواهید دید که جامعه، جامه ی پر وصله و رنگارنگی است پر از آدمهای حاشیه ای که هیچگاه دیده نشده اند و همیشه سانسور شده اند و حقشان خورده شده. بدون این آدمهای حاشیه ای جامعه پوچ و خالی است. آدمهای میانه، همشکل و همسازند، درست مثل سنگهای سیاهی که به اندازه ی خواست زندانبان تراش خورده اند و با آنها فقط میتوان زندانی بزرگ ساخت آن هم بی در و بی روزنه

 نه بحث انتقام است و نه طلب ِ توجه. تنها تمرینی است برای شما که اگر ناباور و یا دگراندیشی سنگی را روی بنای جامعه تان گذاشت سرش را نشکنید و مصادره اش نکنید. تحمل ِ مخالف و داشتن ِ آزادی بیان حق است و طلب ِ آدمها از زندان ِ زندگی است. و دموکراسی نه دادنی است و نه گرفتنی. دموکراسی تمرین کردنی است و یادگرفتنی
راه درازی در پیش است

در تناقض هدایت و عدالت

دوست غیر ایرانیی دارم که در یک محیط غیر دینی بزرگ شده و از فیض تعلیمات دینی محروم بوده است اما بسیار مستعد معارف الهی است. واقعا مستعد است اما حیف که محیط مناسبی برای بروز خداشناسی و خداجویی نداشته. سرش به کار خودش گرم است، آخر هفته ها شراب و سرخوشیش به راه است و اگر پا داد شبش را مهمان و میزبان دختران میشود، روزش را هم به بطالت و بازی و لهو و لعب میگذراند. آزارش به کسی نمیرسد اما خالی از زهد و ثواب است و پر است از معصیت و گناه

گاهی وسوسه میشوم که اندکی با او صحبت کنم و با نور دینی اندرون تار و تاریکش را روشن کنم تا روزش را با ذکر خدا و مهر خدا طی کند و شب و آخر هفته اش را با عرفان و نیایش و راز و نیاز سر کند و دست از حرمت شکنیها و شهد و شیرین ناچیز دنیا بشوید. واقعا گاهی که میبینمش دلم میسوزد. به قول عزیزی، آن قدر مستعد است که اگر اندکی با اسلام آشنا شود بی شک و شبهه عارف و سالک و زاهدی تمام عیار میشود و شاید از اوتاد روزگار گردد

اما هنوز نتوانسته ام خودم را راضی کنم که کلمه ای با او درمیان بگذارم. به هر حال گفتن یا نگفتن من یک حادثه ی بیرونی است که مستقل از تصمیم و نیت و عمل او بوده و عدالت باری-تعالی حکم میکند که سرنوشت او--و پاداش و عقوبتش هم-- مستقل از صحبت و فعل من باشد. به هر حال من چه بگویم و چه نگویم عدالت الهی حکم میکند که او را چنان محاکمه کند که تنها منوط به رفتار و کردار و نیات خود او باشد و نه متاثر از عامل محیطی و خارجیی چون گفتار و هدایت من. و باز با خودم میگویم چرا باید او را از زندگیی که با آن سرخوش است محروم کنم و او را به دردسر آشنایی با معارف الهی و جنگ با خویش و پیمودن پارسایی و زهد وا دارم

شاید بهتر است او را به حال خویش رها کنم. به هر حال عدالت الهی در این است که تصمیم من در عقوبت و پاداش او بی تاثیر باشد