جمعه، دی ۱۰، ۱۳۸۹

توضیحی بر دو شعر زیبای حافظ--- قسمت اول

حافظ توانسته بود در اوان جوانی و با اتکا به هوش و حافظه فوق العاده و تسلطش بر ادبیات و شعر به دربار شیخ ابواسحاق راه یابد و سه سالی را نیز در دربارش کار دیوانی کرده بود و احتمالا مال و منالی فراهم کرده و نان و نامی برای خود دست و پا کرده بود.
در سال 758 هجری قمری، امیرمبارز که حافظ بعدها به نام محتسب از او یاد کرده و در شعرهایش وی را مظهر معشوقی بی دین و عاشق کش به تصویر کشیده است بر ابواسحاقِ شاعرپیشه و هماره-مست و خراب چیره می شود و دوران سیاهی از جور و ستم به همراه خشکه مقدسی، ریاکاری و خرمذهبی در شیراز آغاز می شود. به مانند هر تغییر رژیمی چرخش قدرت از آل ایلجو (شیخ ابواسحاق) به مظفریان (امیرمبارز) همراه با پاک سازی دربار و کارکنان دیوانی بوده است. امیر مبارز به پاک سازی دربار و دیوان پرداخت و کسانی را که نامسلمان و ناپاک بودند و نیز کسانی را که در ارادت آنان به خود شک داشت، یا از دم تیغ گذراند و یا خانه نشین و منزوی کرد.
حافظ نیز در همان زمان کوتاه عزلسرایی در دربار و دیوان دشمنانی بزرگ برای خود تراشیده بود، دشمنانی که دین و عقاید مردم و نیز شمشیرِ سلاطین بازیچه دست و دل ناپاک آنان بود. دشمنان بزرگش زاهدان و مفتیان شهر بودند که در زمانه تاریک قرن هشتم عقل مردم را به نسیه بهشت خریده بودند و دل مردم را از آتش دوزخ ترسانده بودند و آنها را که تسلیم نشده بودند به برهانِ شمشیر خاموش کرده بودند. تنها راه نجات بخش حافظ از دست این تهمت-گویانِ همیشگی تاریخ، یکی علاقه وافر دربار به شعرهای نغز وی بود و دیگری قرآنی بود که حافظ به ایام نوجوانی از بر کرده بود. همواره این دو--دوستان درباری و قرآنی که درسینه حفظ کرده بود-- در قهقرای ناامیدی و تهمت بی دینی، نجات بخش جانش شده بودند. 
به هر تقدیر با تغییر شاه، حافظ نیز در وضع بدی قرار گرفته بود، به او تهمت بی دینی می زدند و گواه بی دینی حافظ می خوارگیش و شعرهای بی باکش بود. حافظ سه راه کلی در پیش داشت یا می توانست دست از بی باکی و می خوارگی دست بردارد و شعرهایی و یا حداقل چند بیتی را به شرح و بسط دین اسلام و یا مدح و ثنای پیامبر و بزرگان دین اختصاص دهد تا هم کار دیوانی خود را حفظ کرده باشد و هم از تیررسِ شمشیر تهمت زاهدان و مقدس-مآبان در امان باشد. راه دوم اما پشت کردن به دربار بود و رفتن به سمت دشمنان امیرمبارز و راه سوم رها کردن کار دیوانی بود به همراه اعلام بیعت و ارادتش به شاه جدید تا حداقل به سبب وساطت دوستانش از شمشیر زاهد و محتسب نجات پیدا کند اما با این ترفند، تمام نام و نان و پست و مقامی را که اندوخته بود از دست میداد. حافظ رند و شیدا راه سوم را انتخاب کرد، گوشه عزلت را برگزید و تا چند سالی شعرخوان مجالس صوفی و درویشی شد و از دربار فاصله گرفت (بی طرفی سیاسی) و تمام آنچه را که اندوخته بود فدای می و معشوقه پرستی کرد اما حاضر نشد حتا یک بیت در مدح پیامبر یا بزرگان دین و یا دفاع از عقاید و تفکرات دینی بسراید. حافظی که حتا برای صندوق دار و پرده دار دربار هم شعر و مدح گفته بود و شعرش را در مجالس صوفیان به بهایی کم فروخته بود، حاضر نشد سر تسلیم فرود آورد و یک بیت بر خلاف عقیده و مرامش بسراید. شاعر متعهد یعنی حافظ.
خلاصه در میانه دعوا و کشمکش سیاسی دربار و دودلی حافظ در اینکه چه باید بکند، شاعرِ رند و غزلخوان راهی منزل پیر میفروش میشود که مدتها بود همپیاله و همدم حافظ شده بود. پیر میفروش دوای هر غمی را در نوشیدن شراب میدانست و از یاد بردنِ غم دل؛ دارویی که در دوران سیاه ملوک الطوایفی و جنگهای فرقه ای دوای بسیاری از بزرگان شده بود. حافظ درد دل میکند که این می و شراب همه زندگیش را به باد داده است و اینک نمی داند در این بلوای سیاسی و خفقان اجتماعی چه راهی را باید در پیش بگیرد. پیر می فروش به مصالحه اش با دربار تشویق میکند و میگوید هرچند از اعلام سرسپردگی چیزی عایدت نخواهد شد و در این معامله هیچ عایدت میشود (بادت به دست باشد کنایه است از به دست آوردن هیچ) اما فراموش نکن که همین باد بود که تخت سلیمان را واژگون کرد. بهتر است مصالحه کنی تا باد در دست تو باشد و جانت در امان بماند. و باز توصیه میکند به می نوشی و بردن غم از یاد که به هر حال این مال و سود و زیان آخرالامر از دست تو خواهد پرید. جانت را حفظ کن و همنشینیت با باده و شراب را. ماباقی را فراموش کن:
دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد -------- گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد میدهدم باده، نام و ننگ ----------- گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست---- از بهر این معامله غمگین نباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ ------- در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است -------- کوتاه کنیم قصه که عمرت دراز باد


سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

حکایتهایی از نسل زیادی-- آرزوی کودکی

بیشتر به درد دل میماند تا حکایت البته. از لینک زیر میتوانید دانلود کنید
http://dl.dropbox.com/u/8052503/our%20generation-1.pdf

پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

شناخت حافظ و اندیشه هایش 3 --- آفرینش پر عیب

هنوز هم نگرش حافظ به زندگی و جهان هستی برایم شگفت آور است. از دید حافظ، جهان بی عیب و نقص نیست و بالاخص این عیب بسیار بزرگ را دارد که این نقصها همه جزئی از سرشت آفرینش هستند، نمیتوان کاری کرد که این عیب و نقصها برطرف شود حتا آفریدن جهانی دیگر و عظیمتر نیز نمیتواند نقصهای این جهان را کتمان کند.
آن-قد عیب و نقص در این جهان جدی و عمیق است که حتا اضافه کردن یک جهان سراسر کامل، بی نقص، رویایی و البته بسیار عظیمتر که تنها کارکردش پرده پوشی بر عیبها و نقصهای این جهان کوچک است هم افاقه نمیکند و دردی از دردها را دوا نخواهد کرد. باز هم آفرینش ناقص و ناکامل است. اما حافظ درویش مسلک باز رندیش گل میکند و راه حل کنار آمدن با آفرینش پر عیب و نقص را هم نشان میدهد آری جهان بالذات معیوب است اما "میتوان آگاهانه منکر این عیب و نقصها شد"
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ------ ور نه اندیشه اینکار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن ------- دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ----------- آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

پیر و مراد حافظ، عیبی به این بزرگی را میبیند که حتا باده نوشی، این تنها دلخوشی حافظ از گذران زندگی را هم نمیتوان تا همیشه انجام داد ولی چشم خطا پوش خودش را بر این نقص و خطا می بندد و شتر دیدی ندیدی. پیر رندان، دانسته منکر عیوب آفرینش و کاستیهای آن میشود.


پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ----------- آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
دانش حافظ خبرش داده که این جهان پر عیب و نقص است و آخرش تهی است. اضافه کردن جهان دیگر هم عیب و نقص آفرینش را برطرف نمیکند همینجاست که بی تفاوتی و بی توجهی حافظ را به معاد و جهان دیگر یا به وعده و وعیدهای آن میتوان در کرد. اما اینها همه وسوسه عقل است برای برهم زدن شادخواری حافظ در جشن و طرب آفرینش و باز هم در سرگردانی عقل، عشق حافظ بر دانش و عقلش نهیب میزند و به سادگی چشم بر ناکامل و تهی بودن زندگی می بندد. میگوید آری عیب و نقص هست اما من دانسته انکارشان میکنم. چون دیدگان من هم ناکامل است و نمیتوانند نقصهای آفرینش را ببیند.

آری، ببین که در دنیا نه عدالتی است و نه فرجامی و تصور هم نکن که عیب از رفتار توست، همه عیبها از آفرینش است و تو در این میان تنها یک گرد هستی . همان-قد خواهی توانست عیبهای دنیا را برطرف کنی که تا به امروز پیشنیان تو کرده اند: هیچ.

راحت باش، بنشین گوشه ای و زندگی خودت را بکن، چکار داری چه کسی راست است و چه کسی ناراست، کاری از دست تو برنمی آید، تا جهان بوده و هست بر همین پاشنه گردیده، از دست تو چه کاری بر می آید که از پیشینیان ما بر نیامده بود؟ همه این قیل و قال دنیا، لشکر کشیها، شیونها و فریادها، جنگ هفتاد و دو ملت بر سر هیچ، همه اینها را فراموش کن، اصلا منکر شو، بی خیال شو، ساغر و پیمانه ای فراهم کن و شاهد و معشوقی بر کنار بگیر، گاه لب بگذار بر لب جام تا صفایت بدهد و گاهی دیگر همه سعیت بوسیدن لب یار باشد. انکار دوای درد وجدان آگاه است.

حافظ عیبها و خطاهای آفرینش را میبیند و فرجام شوم مرگ را در انتهای زندگی خود میشنود که بی صبرانه به انتظار ایستاده تا فریاد بزند: "تمام شد"، اما با اینحال، همه اینها را انکار میکند، دست به دامن می و معشوق میشود تا به مدد مستی و یارپرستی، گذران زندگی را دلپذیر کند و دمی را به خوشی بیاساید. اما همین که از دام عقل می رهد، در میانه مستی و خوشی یادش می آید که باید باده را به اندازه بخورد! آری آفرینش در ذات خود ناکامل و پرخطاست و گریزی هم از آن نیست. تنها راه چاره ات این است که به گردونه آفرینش فرمان ایست بدهی و دمی را بیاسایی اما حیف و صد حیف که نمیتوانی تا بینهایت همسفر جام و باده باشی.

جمعه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

زندگی

بابا آب داد.
بابا نان داد.
همین...
بیش از این سهمشان نبود.

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

مقصد ---- داستان کوتاه

"کجا می دوم؟" با خودم میگویم: "جایی قرار نیست برسم. همه جا هم که مثل هم است." آهسته تر میدوم. "چه فرقی میکند کجا برسم. بهتر است که آرام شوم." به طرف سکوی کنار خانه میروم. خیلی تشنه ام شده است. زبانم را در دهانم میچرخانم تا خشکی دهنم کمتر شود. کنار سکوی خانه می ایستم و خیره میشوم به نقش روی کوبه در. نقش یک خمره قدیمی است  یا شاید هم نقش یک قلیان است. خیلی نمیشود تشخیصش داد. کوبه در را میکوبم. "ساکنان این خانه پیر بعید است صدای کوبه را بشنوند." گوشه در را باز میکنم و وارد میشوم.
"یا الله. مهمان ناخوانده نمی خواهید؟"
سوالم بی جواب می ماند. بوی کاگل در هوا پیچیده است. بوی ریحان هم می آید. نزدیکتر می روم. یک پیرمرد که در عبایش غرق شده، آن طرفتر نشسته روی زمین و بساطی دورش پهن کرده است. پر است از ساعتهای قدیمی و خاک خورده. همه جور ساعتی دارد: ساعت شماطه دار دارد، ساعت شنی و ساعت پاندولی هم زیاد دارد، ساعتهای امروزی هم هست اما همه اش خاک خورده و قدیمی.
پیرمرد تسبیحش را با دو دستش گرفته و انگار شش دانگ حواسش پی ذکر گفتنش است. نزدیکتر که می روم، از گوشه چشمش می پایدم. حواسش به ساعتهایش هست. یک چرتکه هم زیر دست راست پیرمرد خوابش برده، دستش را میبرد طرف چرتکه ولی هنوز تسبیحش مشغول شمردن است: " تق تق تق ... " صدای تیک تاک ساعت هم همه جا را پر کرده. "تیک تاک تیک تاک..." پیرمرد ذکرش را قطع نمیکند. انگار یک ایل دارند ذکر می گویند. مثل همهمه ای دور به گوش می رسد.
صدای تیک تاک ساعت و صدای تق تق تسبیح نمی گذارند بفهمم چه ذکری می گوید. زیر هر یک از ساعتها، یک دفترچه کوچک است که رویش یک تسبیح افتاده. تسبیح ها حلقه زده اند دور ساعتها، انگار عقربه های ساعت دارند دانه های تسبیح را می شمرند: "تیک تاک تق تق تق تق تیک تاک ...." من که خریدار ساعت نیستم بهتر است تنهایش بگذارم. به راهم ادامه میدهم.
چند قدمی نرفته ام که شنیدن صدای شرشر آب، خوشحالم میکند. یک آبریز کوچک آنجاست. دستم را مثل پیاله زیر خنکای آب میگیرم. "چقدر تشنه ام بود!" آب به سرو صورتم می پاشد و خنکم میکند. "دلم لک زده بود برای این خنکی." آب تندتر به صورتم می پاشد. یک سنگ سفید درست وسط آبشار چسبیده است به دیواره آبشار. آبها به سنگ سفید میخورند و میشکنند و می پاشند روی صورتم. مثل اینکه رویش طرحی را حک کرده اند. آب با فشار به سر و صورتم می پاشد. یک قدم جلوتر میروم و به سنگ سفید خیره میشوم. حالا دیگر، فشار آب مثل سیل روی صورتم می کوبد. "طرح یک رود است و یک کلبه کوچک درست وسط رود!" 
تا فشار آب مرا با خودش نبرده، بهتر است بروم. شروع به دویدن میکنم و به طرف درخت بزرگ کاج میروم. پیرمردی را کنار درخت میبینم که نشسته و چپق میکشد. یک بساط پر از ظرفهای قدیمی هم آنورتر پهن است. "زیر درخت کاج که جای ظروف شکستنی نیست!" پیرمرد، خیلی حواسش بهشان نیست.
"سلام، خدا قوت"
پیرمرد جابجا میشود "علیک سلام." چپقش را کنارش میگذارد. "اهل چای و چپق هستی؟ "
"نه، چقدر دیگر باید راه بروم؟"
هیچ عجله ای ندارد. "خیلی نمانده" آرام مشغول پر کردن چپقش میشود "آرامتر برو، زودتر می رسی."

 روی چادر بساط، ظروف جور وا جور پراست، از کوزه و قلیان و گلاب پاش گرفته تا خمره و قدح و پیاله. همه ظرفها هم یک نقش و طرح دارند. روی هر کدامشان، یک رود نقاشی شده که چند تا حباب کوچک و بزرگ دارد. روی هر حباب هم نقش یک ظرف کوچک است مثل قدح. ظرافت ظرفها نشان میدهد که استادکار ماهری است. نقش و طرح ظرفها، چشمم را گرفته است ولی این ظرفهای قدیمی به چه کارم می آید؟
"این ظرفها را خودت درست کردی؟ نقشهای خیلی جالبی دارند."
"به دردت میخورند، یکیشان را بردار"
حوصله به دوش کشیدن کوزه و قلیان و خمره ندارم. یک ظرف کوچک برمیدارم.
"این ظرف به چه درد میخورد؟"
"قدح است. با قدح چه کار میکنند؟"
راستش اصلا نمیدانم این روزها با قدح چکار میکنند. پیرمرد همانطور چپق میکشد. مهارت حبابهای دودی توتونش میگوید که پیرمرد خیلی زیاد وقت برای تنهایی دارد. طرح روی جعبه توتونش هم مثل طرح روی ظرفهایش است "همین یک طرح را بلد است." اما همان یک طرح مشتریم کرده است. قدح را برمی دارم و راه می افتم. به دقت دارم ظرفم را ور انداز میکنم. "کجای اتاقم باید بگذارم. من که جا برای قدح ندارم." 
بوی ریحان تندتر شده است. بوی کاگل هوا هم خیس خورده و مثل بوی کاگل باران خورده شده. هنوز خنکای آبشار روی صورتم مانده. می ایستم و به دور و برم نگاه میکنم. غروب گذشته و شب آمده. شب، مهتاب کامل است. صدای زوزه گرگها را از دور میشنوم. "بهتر است عجله کنم." شروع به دویدن میکنم. باید سریعتر بروم و سریعتر میدوم. "این گرگها هم وقت مهتاب وحشی تر میشوند." سریعتر میدوم. " میروند بالای یک بلندی و زوزه میکشند. از بس که خمار خون هستند نمیتوانند غنج زدن دلشان را برای خون تازه پنهان کنند. به هم چنگ و دندان نشان میدهند، نیشخند میزنند و به سر و گوش هم دندان می کشند."
گرگها بلندتر زوزه میکشند و من تندتر میدوم. "نمی توانند سرمستیشان را از بوی خون تازه پنهان کنند. بی تابی می کنند. مرتب این طرف و آن طرف میروند. تمام گله وحشی میروند بالای تپه و زوزه میکشند: "همه این بیابان امشب از آن ماست. بی خبر نمی آییم. آماده باش میدهیم. امشب شب ماست و شب دلی از عزا درآوردن. چه فرقی میکند کجای بیابان گیر افتاده باشی، راه فرار نداری." باز این طرف و آن طرف میروند و بی تابی میکنند. بلندتر زوزه میکشند. "تو که از گله ات دور افتاده ای و یا تو که قلاده ای به گردنت نیست. تو که تنها و بی کس و بی پناه مانده ای و تو که تازه زنجیرهایت را پاره کرده ای، این بیابان همه اش از آن ماست، کجا فرار میکنی؟"
می خواهند زهره ترکم کنند. باید بایستم. "کجا میدوم؟ جایی قرار نیست برسم. همه جا هم که مثل هم است." آرامتر میدوم. "چه فرقی میکند کجا برسم؟ بهتر است آرامتر شوم ....

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

اشعار منتخب ---- بودن یا نبودن --- احمد شاملو

شعر هملت (بودن یا نبودن) به زیبایی هر چه تمام، شاهکار شکسپیر را دست مایه شعری زیبا ساخته برای بیان جدال دایمی که در درون شاعر وجود دارد: آیا آزاد و آگاه زیستن و جنگیدن، آیا تن ندادن به خفت، به ستم و یا به نادانی، ارزش این همه مصیبت و تلاش را دارد؟
و البته دو چیز بر تلخی این شوکران که زندگی آزاد و آگاه می نامندش می افزاید: آگاهی شاعر از گنداب جهان و فرجام پر درد و رنجش! و قاطع بودن شاعر در ادامه دادن به آزاد و آگاه زیستن.
هملت در شعر شاملو، هیچ شکی ندارد که بودن را خواهد برگزید و هیچ بحثی نیست که خواهد جنگید تا انتقام خون پدر را از عموی نابکارش بگیرد، عموی خاینی که پدرش را در باغ "جتسمانی" هنگام خواب به سمی میکشد تا هم تاج و تخت را از او بگیرد و هم همخوابه زن زیبای شاه (مادر هملت) شود و از همه مهمتر، هملت را وارث خونخواهی پدرش میکند (یاد آور تکرار اولین قتل است، قتل هابیل به دست برادر نابکارش).
اما هملت کوتاه نخواهد آمد. او میداند که در راه این انتقام، همه چیز را از دست خواهد داد اما او که داستان خیانت عمویش را از زبان روح فقید پدر شنیده است آماده است تا همه مصیبتها را به جان بخرد: "خودکشی مادرش"، "خودکشی معشوقه اش"، و "کشته شدن به دست دوست  دیرینش و برادر معشوقه اش." اما همیشه این وسوسه آزاردهنده وجود دارد: "آیا ارزشش را دارد؟". این وسوسه همیشه همراه شاعر هست اگر چه از قاطعیت شاعر در بودن، ماندن و جنگیدن نمیکاهد.
تنها نیرویی که به زندگی او ارزش میدهد و سزاوار زیستنش می کند همین انتقام خون پدر است از عموی خائن و مادر بی وفایش و میداند که در این راه تنهای تنهاست، امید کمکی ندارد نه از مادر، نه از دوست، نه از معشوقه، نه از مردمی که خود را به نادانی و خریت زده اند و به ستمکار سر تسلیم فرود آورده اند و نه از تماشاگرانی که در پس پرده تاریکی نشسته اند (در تآتر تماشاگران در تاریکی اند و بازیگر در روشنایی صحنه، نقش می آفریند).این تماشاگران از پیش، سیم و زر پرداخته اند تا از تماشای درد و رنج بازیگر نقش هملت لذتی به کف آرند!
اینجاست که نگاه شاملو به مردم روشن میشود، هرچند او برای آزادی مردمش می نویسد و می جنگد اما امیدی هم به یاری آنها ندارد. او تنها میخواهد انتقام زندگی خود را از ظالم ستم پیشه و از این زندگی ناعادلانه بگیرد و تا آخر خط هم ایستاده است. آگاهی شاعر از پستی نهاد ستمکار باعث شده که او نتواند به گند جهان تن دهد و خود را به خریت بزند، جنگیدن و انتقام تنها چاره کار اوست و پرده آخر نمایشش.

شعر، گفتگوی بازیگر نقش هملت در میانه نمایش است با خودش، درست پیش از پرده آخر که مادرش "شراب زهر آلوده" را در دست گرفته تا تشنگی پسرش (هملت) را با زهری فرونشاند و "شمشیر به زهر آب دیده" در کف نزدیکترین دوست سابقش (دشمن امروز) است تا او را در نمایش ساختگی و دوستانه "شمشیر بازی" از پای دراود، نمایشی که برای تفریح شاه خائن و دسیسه پرداز ساخته و پرداخته شده است و بازیگر هملت که پیشاپیش از تراژدی خود آگاه است، میپرسد "بودن یا نبودن؟" 

بودن
یا نبودن...

بحث در این نیست
وسوسه این است.


شرابِ زهرآلوده به جام و
شمشیرِ به‌زهر آب‌دیده
                           در کفِ دشمن. ــ
همه چیزی
             از پیش
                     روشن است و حساب‌شده
و پرده
      در لحظه‌ی معلوم
                          فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بود
که نقشِ من میراثِ اعتمادِ فریب‌کارِ اوست
و بسترِ فریبِ او
                   کامگاهِ عمویم!
[من این همه را
                   به‌ناگهان دریافتم،
با نیم‌نگاهی
              از سرِ اتفاق
                            به نظّارگانِ تماشا]

اگر اعتماد
           چون شیطانی دیگر
این هابیلِ دیگر را
                     به جتسمانی دیگر
به بی‌خبری لالا نگفته بود، ــ
خدا را
خدا را!


چه فریبی اما،
                چه فریبی!
که آن که از پسِ پرده‌ی نیمرنگِ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی‌ِ فاجعه
آگاه است
و غمنامه‌ی مرا
                  پیشاپیش
حرف به حرف
                بازمی‌شناسد.


در پسِ پرده‌ی نیمرنگِ تاریکی
                                   چشم‌ها
                                              نظاره‌ی دردِ مرا
سکه‌ها از سیم و زر پرداخته‌اند
تا از طرحِ آزادِ گریستن
در اختلالِ صدا و تنفسِ آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به‌تردید می‌نگرد
لذتی به کف آرند.

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
                  به تساوی
در برابرِ خویش به کُرنش می‌خوانند،
هرچند رنجِ من ایشان را ندا درداده باشد که دیگر
کلادیوس
            نه نامِ عمّ
که مفهومی‌ست عام.

و پرده...
در لحظه‌ی محتوم...


با این همه
            از آن زمان که حقیقت
چون روحِ سرگردانِ بی‌آرامی بر من آشکاره شد
و گندِ جهان
             چون دودِ مشعلی در صحنه‌های دروغین
منخرینِ مرا آزرد،
بحثی نه
         که وسوسه‌یی‌ست این:

بودن
یا
نبودن.

شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

اشعار منتخب--- غزل حافظ-- خواب آلوده

غزل زیر از پرمغزترین و پرکنایه ترین غزلهای حافظ است. این غزل کوتاه تقریبا تمام ویژگیهای سبک غزل سرایی حافظ را در خود جمع کرده است: نگاه رندانه حافظ به زندگی (فلسفه حافظ)، فارسی گویی، وزن آرام و روان، نکته سنجی و کنایه آمیز سخن گفتن. به خلاف وزنهای معمول شعر سنتی که برای بلندخوانی در دربار یا پند و اندرز دادن حکیمانه و یا مداحی تنظیم شده اند، وزن این شعر شما را وا میدارد که آن را آرام برای خودتان زمزمه کنید گویا شخصی "خواب آلوده" و "نیمه مست" خواب شب قبلش را در گوش شما بازگو میکند آن هم نه به گونه ای عاشقانه بلکه رازآلود و معما گونه. معنای واقعی این شعر درست برعکس آنی است که در نگاه نخست به ذهن شما خطور میکند--اوج نکته گویی و در پرده سخن گفتن حافظ. ابتدا شعر را بخوانیم:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده -------- خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش -------- گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام---- تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی -------- -- جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن ------- خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی ----- که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست ----- که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ---------- غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش ----- آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

تمام شعر مانند یک چیستان (لغز یعنی چیستان) و داستان رازآلودی است که حافظ خواب زده برای شما تعریف میکند و به همین دلیل وزن شعر بسیار استادانه منطبق بر این فضا انتخاب شده است. حافظ سراپا آلوده به شراب در سیاهی شب در میکده را میکوبد که بد خمار است و تشنه جامی شراب.
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده -------- خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش -------- گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
 مغبچه باده فروشی که خود ساکن میکده است و باده میفروشد و رهزن دل و دین دیگران است در چهار بیت حافظ سراپا شراب آلوده را به راه راست و پاک دامنی دعوت میکند!
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام---- تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
شگفت زده می شوید که باده فروشی که تمام زندگیش شراب است می گوید آلودگی شراب را با شست و شویی بر طرف کن تا مکانی که محل خراباتیان و مستان است و مکان پیاله گرفتن و شراب نوشیدن آلوده نشود!
با خود می گویید "یکجای کار میلنگد" حافظ و توصیه به پاکدامنی و طهارت! حافظ و منع شراب و جوانی! او که زمانی میگفت "من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟" آن هم از زبان مغبچه کافر کیش و باده فروش! اما شعر به پایان نرسیده که حافظ یادآوری میکند که رند است و در پرده سخن میگوید و تمام این شعر "لغز و نکته فروشی" است برای آنانی که زود از شعر سیر نمیشوند. باید دوباره بخوانیش و این بار شعر با شما سخن از پرده ای دیگر می گوید.
کلید درک شعر در سه بیتی است که پر رنگ شده است. می شنوید که مغبچه میگوید گوهر روح را به سنگ یاقوت آلوده نکن.
به هوای لب شیرین پسران چند کنی -------- -- جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
اما طلای ناب که زیبایی زیادی ندارد. زیبایی در افزودن (آلوده کرده) طلاست به یاقوت و الماس یا سنگی دیگر به عنوان نگین. اینگونه است که گوهری ارزشمند میشود و به کمال میرسد. این که آلودگی نیست. باز یادتان می آید که حافظ همیشه می گوید اگر پاکدامنی ارزش غایی بود که ملایک کامل بودند و نیازی نبود رهسپار میخانه شوند تا گل آدم درست کنند و با آدم مست به پیمانه بزنند. آدم در فلسفه درویشانه حافظ یک موجود زمینی است ترکیبی از خاک و شراب. پاکدامنی و دوری از آلودگی و زهد نه با طبیعت انسان سازگار است و نه کمال او.
در بیت بعد میشنوید که مغبچه ای که رهزن دل و دین است میگوید مبادا منزل پیری و لباس محترم پیران را آلوده کنی به هوسهای جوانی همان طور که آمدن "جوانی" با "خواب تر جوانی" و آلوده کردن لباس همراه میشود.
به طهارت گذران منزل پیری و مکن ------- خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
اما آمدن جوانی از کی بد بوده است؟! این آلودگی اول جوانی، نشانه بلوغ است. زمانی است که خردسالی پایان می یابد و بهترین دوره زندگی (جوانی) آغاز میشود. بدون این آلودگی که بلوغی در کار نبود. باز میگوید
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی ----- که صفایی ندهد آب تراب آلوده
قدیمها در هوای گرم و کویری ایران، از با نشاط ترین زمانها، بالا کشیدن دلق آب بود از چاهی عمیق. آبی گوارا و با صفا که در دل زمین خاکی پنهان و سرد به انتظار نشسته بود تا سر و رویی را صفا دهد یا گوارای وجود تشنه لبی شود در میانه گرما. اما برای آدمهای "وسواسی و پاکجو" این آب آلوده بود به تراب و خاک. میگذاشتندش گوشه ای برای ساعتی تا خاکش ته نشین شود که آبی پاک و تمیز بخورند. اما دیگر این آب نه صفایی داشت و نه گوارا بود و سرد. آب که از چاه بی آلودگی به تراب بیرون نمی آید جناب خواننده. صفای آب به همان ترابی است که در خود حل کرده است. این وسواس را بگذار کنار و با ما خاکیان و آلودگان در فصل بهار همپیاله شو.
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست ----- که شود فصل بهار از می ناب آلوده
مطمئن باش اگر باده نوشی شما در دفتری هم ثبت شود، هیچ دفتری از این می ناب آلوده نمیشود. آنهمه وعظ و پاک دامنی را به زهدفروشان واگذار کن.
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ---------- غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
بله، آنهایی که "عارف به وقت خویش" هستند می دانند که چگونه در این دریای زندگی شنا کنند بی آنکه به "آب پاک" دیگران آلوده شوند و در دام "واعظ زهدفروش" گرفتار بیایند. 
در نهایت هم باز غزلسرای فارسی گویان که از بلندای شعر خود به ما که چند صدسال دورتر پای کتابش نشسته ایم نظر میکند و به کنایتی هم کلید حل معمای شعرش را به دست خواننده نکته سنج میدهد و هم تعریف و تمجیدی از شعر خود میکند.
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش ----- آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
هیچ شاعری تا این حد از شعر خود تعریف و تمجید نکرده که حافظ میکند اما هم او میداند و هم خواننده که این خودستایی تنها مقامش را ارزشمندتر می کند و شعرش را شیرینتر.
دلم می خواهد یکبار دیگر شعرش را بخوانم. 

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

اشعار منتخب: رود—احمد شاملو

شعر رود احمد شاملو با وجود کوتاهی، قطعه ای دلنشین است و پرمغز. شعر دو نگاه متفاوت را به تصویر می کشد: نگاه بازیگر در مقابل نگاه تماشاچی. از دید رود (بازیگر واقعه) زندگی سخت و پرتلاتم است و مسیر تا حد زیادی بی اختیار او انتخاب شده است (بستر تقدیر برای رود). برای او زندگی جدالی سخت است که برای زنده ماندن و جاری شدن با هر تخته سنگی باید زور آزمایی کند و در هر حادثه ای تنها خاطره اش وحشت مرگ آوری است که تجربه کرده است. برای تماشاگر بی درد که در کنار رود نشته است این تلاتم رود، زمزمه ای شیرین است و این سقوط، شکوه آبشاران و این تقلای شبانه روزی رود، حماسه ای است که تا از لب رود برمی خیزد به فراموشیش می سپرد. این نگاه دوگانه به زندگی در بسیاری از اشعار شاملو موج میزند. شعر رود قطعه ای شیرین و کوتاه از این نگاه است و شعر کم نظیر "هملت" قطعه ای تلخ اما فراموش نشدنی از این نگرش.

رود
خویشتن را به بستر ِ تقدیر سپردن
و با هر سنگ ریزه
رازی به نارضایی گفتن
"زمزمه ی رود چه شیرین است !"

از تیزه های غرور ِ خویش فرود آمدن
و از دل پاکی های سرفراز ِ انزوا به زیر افتادن
با فریادی از وحشت هر سقوط .
"غرش ِ آب شاران چه شکوه مند است !"

و همچنان در شیب ِ شیار فروتر نشستن
و با هر خر سنگ
به جدالی برخاستن .
"چه حماسه یی ست رود ، چه حماسه یی ست !"