جمعه، دی ۱۰، ۱۳۸۹

توضیحی بر دو شعر زیبای حافظ--- قسمت اول

حافظ توانسته بود در اوان جوانی و با اتکا به هوش و حافظه فوق العاده و تسلطش بر ادبیات و شعر به دربار شیخ ابواسحاق راه یابد و سه سالی را نیز در دربارش کار دیوانی کرده بود و احتمالا مال و منالی فراهم کرده و نان و نامی برای خود دست و پا کرده بود.
در سال 758 هجری قمری، امیرمبارز که حافظ بعدها به نام محتسب از او یاد کرده و در شعرهایش وی را مظهر معشوقی بی دین و عاشق کش به تصویر کشیده است بر ابواسحاقِ شاعرپیشه و هماره-مست و خراب چیره می شود و دوران سیاهی از جور و ستم به همراه خشکه مقدسی، ریاکاری و خرمذهبی در شیراز آغاز می شود. به مانند هر تغییر رژیمی چرخش قدرت از آل ایلجو (شیخ ابواسحاق) به مظفریان (امیرمبارز) همراه با پاک سازی دربار و کارکنان دیوانی بوده است. امیر مبارز به پاک سازی دربار و دیوان پرداخت و کسانی را که نامسلمان و ناپاک بودند و نیز کسانی را که در ارادت آنان به خود شک داشت، یا از دم تیغ گذراند و یا خانه نشین و منزوی کرد.
حافظ نیز در همان زمان کوتاه عزلسرایی در دربار و دیوان دشمنانی بزرگ برای خود تراشیده بود، دشمنانی که دین و عقاید مردم و نیز شمشیرِ سلاطین بازیچه دست و دل ناپاک آنان بود. دشمنان بزرگش زاهدان و مفتیان شهر بودند که در زمانه تاریک قرن هشتم عقل مردم را به نسیه بهشت خریده بودند و دل مردم را از آتش دوزخ ترسانده بودند و آنها را که تسلیم نشده بودند به برهانِ شمشیر خاموش کرده بودند. تنها راه نجات بخش حافظ از دست این تهمت-گویانِ همیشگی تاریخ، یکی علاقه وافر دربار به شعرهای نغز وی بود و دیگری قرآنی بود که حافظ به ایام نوجوانی از بر کرده بود. همواره این دو--دوستان درباری و قرآنی که درسینه حفظ کرده بود-- در قهقرای ناامیدی و تهمت بی دینی، نجات بخش جانش شده بودند. 
به هر تقدیر با تغییر شاه، حافظ نیز در وضع بدی قرار گرفته بود، به او تهمت بی دینی می زدند و گواه بی دینی حافظ می خوارگیش و شعرهای بی باکش بود. حافظ سه راه کلی در پیش داشت یا می توانست دست از بی باکی و می خوارگی دست بردارد و شعرهایی و یا حداقل چند بیتی را به شرح و بسط دین اسلام و یا مدح و ثنای پیامبر و بزرگان دین اختصاص دهد تا هم کار دیوانی خود را حفظ کرده باشد و هم از تیررسِ شمشیر تهمت زاهدان و مقدس-مآبان در امان باشد. راه دوم اما پشت کردن به دربار بود و رفتن به سمت دشمنان امیرمبارز و راه سوم رها کردن کار دیوانی بود به همراه اعلام بیعت و ارادتش به شاه جدید تا حداقل به سبب وساطت دوستانش از شمشیر زاهد و محتسب نجات پیدا کند اما با این ترفند، تمام نام و نان و پست و مقامی را که اندوخته بود از دست میداد. حافظ رند و شیدا راه سوم را انتخاب کرد، گوشه عزلت را برگزید و تا چند سالی شعرخوان مجالس صوفی و درویشی شد و از دربار فاصله گرفت (بی طرفی سیاسی) و تمام آنچه را که اندوخته بود فدای می و معشوقه پرستی کرد اما حاضر نشد حتا یک بیت در مدح پیامبر یا بزرگان دین و یا دفاع از عقاید و تفکرات دینی بسراید. حافظی که حتا برای صندوق دار و پرده دار دربار هم شعر و مدح گفته بود و شعرش را در مجالس صوفیان به بهایی کم فروخته بود، حاضر نشد سر تسلیم فرود آورد و یک بیت بر خلاف عقیده و مرامش بسراید. شاعر متعهد یعنی حافظ.
خلاصه در میانه دعوا و کشمکش سیاسی دربار و دودلی حافظ در اینکه چه باید بکند، شاعرِ رند و غزلخوان راهی منزل پیر میفروش میشود که مدتها بود همپیاله و همدم حافظ شده بود. پیر میفروش دوای هر غمی را در نوشیدن شراب میدانست و از یاد بردنِ غم دل؛ دارویی که در دوران سیاه ملوک الطوایفی و جنگهای فرقه ای دوای بسیاری از بزرگان شده بود. حافظ درد دل میکند که این می و شراب همه زندگیش را به باد داده است و اینک نمی داند در این بلوای سیاسی و خفقان اجتماعی چه راهی را باید در پیش بگیرد. پیر می فروش به مصالحه اش با دربار تشویق میکند و میگوید هرچند از اعلام سرسپردگی چیزی عایدت نخواهد شد و در این معامله هیچ عایدت میشود (بادت به دست باشد کنایه است از به دست آوردن هیچ) اما فراموش نکن که همین باد بود که تخت سلیمان را واژگون کرد. بهتر است مصالحه کنی تا باد در دست تو باشد و جانت در امان بماند. و باز توصیه میکند به می نوشی و بردن غم از یاد که به هر حال این مال و سود و زیان آخرالامر از دست تو خواهد پرید. جانت را حفظ کن و همنشینیت با باده و شراب را. ماباقی را فراموش کن:
دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد -------- گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد میدهدم باده، نام و ننگ ----------- گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست---- از بهر این معامله غمگین نباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ ------- در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است -------- کوتاه کنیم قصه که عمرت دراز باد