شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۹

اشعار منتخب--- غزل حافظ-- خواب آلوده

غزل زیر از پرمغزترین و پرکنایه ترین غزلهای حافظ است. این غزل کوتاه تقریبا تمام ویژگیهای سبک غزل سرایی حافظ را در خود جمع کرده است: نگاه رندانه حافظ به زندگی (فلسفه حافظ)، فارسی گویی، وزن آرام و روان، نکته سنجی و کنایه آمیز سخن گفتن. به خلاف وزنهای معمول شعر سنتی که برای بلندخوانی در دربار یا پند و اندرز دادن حکیمانه و یا مداحی تنظیم شده اند، وزن این شعر شما را وا میدارد که آن را آرام برای خودتان زمزمه کنید گویا شخصی "خواب آلوده" و "نیمه مست" خواب شب قبلش را در گوش شما بازگو میکند آن هم نه به گونه ای عاشقانه بلکه رازآلود و معما گونه. معنای واقعی این شعر درست برعکس آنی است که در نگاه نخست به ذهن شما خطور میکند--اوج نکته گویی و در پرده سخن گفتن حافظ. ابتدا شعر را بخوانیم:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده -------- خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش -------- گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام---- تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی -------- -- جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن ------- خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی ----- که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست ----- که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ---------- غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش ----- آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

تمام شعر مانند یک چیستان (لغز یعنی چیستان) و داستان رازآلودی است که حافظ خواب زده برای شما تعریف میکند و به همین دلیل وزن شعر بسیار استادانه منطبق بر این فضا انتخاب شده است. حافظ سراپا آلوده به شراب در سیاهی شب در میکده را میکوبد که بد خمار است و تشنه جامی شراب.
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده -------- خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش -------- گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
 مغبچه باده فروشی که خود ساکن میکده است و باده میفروشد و رهزن دل و دین دیگران است در چهار بیت حافظ سراپا شراب آلوده را به راه راست و پاک دامنی دعوت میکند!
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام---- تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
شگفت زده می شوید که باده فروشی که تمام زندگیش شراب است می گوید آلودگی شراب را با شست و شویی بر طرف کن تا مکانی که محل خراباتیان و مستان است و مکان پیاله گرفتن و شراب نوشیدن آلوده نشود!
با خود می گویید "یکجای کار میلنگد" حافظ و توصیه به پاکدامنی و طهارت! حافظ و منع شراب و جوانی! او که زمانی میگفت "من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟" آن هم از زبان مغبچه کافر کیش و باده فروش! اما شعر به پایان نرسیده که حافظ یادآوری میکند که رند است و در پرده سخن میگوید و تمام این شعر "لغز و نکته فروشی" است برای آنانی که زود از شعر سیر نمیشوند. باید دوباره بخوانیش و این بار شعر با شما سخن از پرده ای دیگر می گوید.
کلید درک شعر در سه بیتی است که پر رنگ شده است. می شنوید که مغبچه میگوید گوهر روح را به سنگ یاقوت آلوده نکن.
به هوای لب شیرین پسران چند کنی -------- -- جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
اما طلای ناب که زیبایی زیادی ندارد. زیبایی در افزودن (آلوده کرده) طلاست به یاقوت و الماس یا سنگی دیگر به عنوان نگین. اینگونه است که گوهری ارزشمند میشود و به کمال میرسد. این که آلودگی نیست. باز یادتان می آید که حافظ همیشه می گوید اگر پاکدامنی ارزش غایی بود که ملایک کامل بودند و نیازی نبود رهسپار میخانه شوند تا گل آدم درست کنند و با آدم مست به پیمانه بزنند. آدم در فلسفه درویشانه حافظ یک موجود زمینی است ترکیبی از خاک و شراب. پاکدامنی و دوری از آلودگی و زهد نه با طبیعت انسان سازگار است و نه کمال او.
در بیت بعد میشنوید که مغبچه ای که رهزن دل و دین است میگوید مبادا منزل پیری و لباس محترم پیران را آلوده کنی به هوسهای جوانی همان طور که آمدن "جوانی" با "خواب تر جوانی" و آلوده کردن لباس همراه میشود.
به طهارت گذران منزل پیری و مکن ------- خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
اما آمدن جوانی از کی بد بوده است؟! این آلودگی اول جوانی، نشانه بلوغ است. زمانی است که خردسالی پایان می یابد و بهترین دوره زندگی (جوانی) آغاز میشود. بدون این آلودگی که بلوغی در کار نبود. باز میگوید
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی ----- که صفایی ندهد آب تراب آلوده
قدیمها در هوای گرم و کویری ایران، از با نشاط ترین زمانها، بالا کشیدن دلق آب بود از چاهی عمیق. آبی گوارا و با صفا که در دل زمین خاکی پنهان و سرد به انتظار نشسته بود تا سر و رویی را صفا دهد یا گوارای وجود تشنه لبی شود در میانه گرما. اما برای آدمهای "وسواسی و پاکجو" این آب آلوده بود به تراب و خاک. میگذاشتندش گوشه ای برای ساعتی تا خاکش ته نشین شود که آبی پاک و تمیز بخورند. اما دیگر این آب نه صفایی داشت و نه گوارا بود و سرد. آب که از چاه بی آلودگی به تراب بیرون نمی آید جناب خواننده. صفای آب به همان ترابی است که در خود حل کرده است. این وسواس را بگذار کنار و با ما خاکیان و آلودگان در فصل بهار همپیاله شو.
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست ----- که شود فصل بهار از می ناب آلوده
مطمئن باش اگر باده نوشی شما در دفتری هم ثبت شود، هیچ دفتری از این می ناب آلوده نمیشود. آنهمه وعظ و پاک دامنی را به زهدفروشان واگذار کن.
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ---------- غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
بله، آنهایی که "عارف به وقت خویش" هستند می دانند که چگونه در این دریای زندگی شنا کنند بی آنکه به "آب پاک" دیگران آلوده شوند و در دام "واعظ زهدفروش" گرفتار بیایند. 
در نهایت هم باز غزلسرای فارسی گویان که از بلندای شعر خود به ما که چند صدسال دورتر پای کتابش نشسته ایم نظر میکند و به کنایتی هم کلید حل معمای شعرش را به دست خواننده نکته سنج میدهد و هم تعریف و تمجیدی از شعر خود میکند.
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش ----- آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
هیچ شاعری تا این حد از شعر خود تعریف و تمجید نکرده که حافظ میکند اما هم او میداند و هم خواننده که این خودستایی تنها مقامش را ارزشمندتر می کند و شعرش را شیرینتر.
دلم می خواهد یکبار دیگر شعرش را بخوانم.