شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

مقصد ---- داستان کوتاه

"کجا می دوم؟" با خودم میگویم: "جایی قرار نیست برسم. همه جا هم که مثل هم است." آهسته تر میدوم. "چه فرقی میکند کجا برسم. بهتر است که آرام شوم." به طرف سکوی کنار خانه میروم. خیلی تشنه ام شده است. زبانم را در دهانم میچرخانم تا خشکی دهنم کمتر شود. کنار سکوی خانه می ایستم و خیره میشوم به نقش روی کوبه در. نقش یک خمره قدیمی است  یا شاید هم نقش یک قلیان است. خیلی نمیشود تشخیصش داد. کوبه در را میکوبم. "ساکنان این خانه پیر بعید است صدای کوبه را بشنوند." گوشه در را باز میکنم و وارد میشوم.
"یا الله. مهمان ناخوانده نمی خواهید؟"
سوالم بی جواب می ماند. بوی کاگل در هوا پیچیده است. بوی ریحان هم می آید. نزدیکتر می روم. یک پیرمرد که در عبایش غرق شده، آن طرفتر نشسته روی زمین و بساطی دورش پهن کرده است. پر است از ساعتهای قدیمی و خاک خورده. همه جور ساعتی دارد: ساعت شماطه دار دارد، ساعت شنی و ساعت پاندولی هم زیاد دارد، ساعتهای امروزی هم هست اما همه اش خاک خورده و قدیمی.
پیرمرد تسبیحش را با دو دستش گرفته و انگار شش دانگ حواسش پی ذکر گفتنش است. نزدیکتر که می روم، از گوشه چشمش می پایدم. حواسش به ساعتهایش هست. یک چرتکه هم زیر دست راست پیرمرد خوابش برده، دستش را میبرد طرف چرتکه ولی هنوز تسبیحش مشغول شمردن است: " تق تق تق ... " صدای تیک تاک ساعت هم همه جا را پر کرده. "تیک تاک تیک تاک..." پیرمرد ذکرش را قطع نمیکند. انگار یک ایل دارند ذکر می گویند. مثل همهمه ای دور به گوش می رسد.
صدای تیک تاک ساعت و صدای تق تق تسبیح نمی گذارند بفهمم چه ذکری می گوید. زیر هر یک از ساعتها، یک دفترچه کوچک است که رویش یک تسبیح افتاده. تسبیح ها حلقه زده اند دور ساعتها، انگار عقربه های ساعت دارند دانه های تسبیح را می شمرند: "تیک تاک تق تق تق تق تیک تاک ...." من که خریدار ساعت نیستم بهتر است تنهایش بگذارم. به راهم ادامه میدهم.
چند قدمی نرفته ام که شنیدن صدای شرشر آب، خوشحالم میکند. یک آبریز کوچک آنجاست. دستم را مثل پیاله زیر خنکای آب میگیرم. "چقدر تشنه ام بود!" آب به سرو صورتم می پاشد و خنکم میکند. "دلم لک زده بود برای این خنکی." آب تندتر به صورتم می پاشد. یک سنگ سفید درست وسط آبشار چسبیده است به دیواره آبشار. آبها به سنگ سفید میخورند و میشکنند و می پاشند روی صورتم. مثل اینکه رویش طرحی را حک کرده اند. آب با فشار به سر و صورتم می پاشد. یک قدم جلوتر میروم و به سنگ سفید خیره میشوم. حالا دیگر، فشار آب مثل سیل روی صورتم می کوبد. "طرح یک رود است و یک کلبه کوچک درست وسط رود!" 
تا فشار آب مرا با خودش نبرده، بهتر است بروم. شروع به دویدن میکنم و به طرف درخت بزرگ کاج میروم. پیرمردی را کنار درخت میبینم که نشسته و چپق میکشد. یک بساط پر از ظرفهای قدیمی هم آنورتر پهن است. "زیر درخت کاج که جای ظروف شکستنی نیست!" پیرمرد، خیلی حواسش بهشان نیست.
"سلام، خدا قوت"
پیرمرد جابجا میشود "علیک سلام." چپقش را کنارش میگذارد. "اهل چای و چپق هستی؟ "
"نه، چقدر دیگر باید راه بروم؟"
هیچ عجله ای ندارد. "خیلی نمانده" آرام مشغول پر کردن چپقش میشود "آرامتر برو، زودتر می رسی."

 روی چادر بساط، ظروف جور وا جور پراست، از کوزه و قلیان و گلاب پاش گرفته تا خمره و قدح و پیاله. همه ظرفها هم یک نقش و طرح دارند. روی هر کدامشان، یک رود نقاشی شده که چند تا حباب کوچک و بزرگ دارد. روی هر حباب هم نقش یک ظرف کوچک است مثل قدح. ظرافت ظرفها نشان میدهد که استادکار ماهری است. نقش و طرح ظرفها، چشمم را گرفته است ولی این ظرفهای قدیمی به چه کارم می آید؟
"این ظرفها را خودت درست کردی؟ نقشهای خیلی جالبی دارند."
"به دردت میخورند، یکیشان را بردار"
حوصله به دوش کشیدن کوزه و قلیان و خمره ندارم. یک ظرف کوچک برمیدارم.
"این ظرف به چه درد میخورد؟"
"قدح است. با قدح چه کار میکنند؟"
راستش اصلا نمیدانم این روزها با قدح چکار میکنند. پیرمرد همانطور چپق میکشد. مهارت حبابهای دودی توتونش میگوید که پیرمرد خیلی زیاد وقت برای تنهایی دارد. طرح روی جعبه توتونش هم مثل طرح روی ظرفهایش است "همین یک طرح را بلد است." اما همان یک طرح مشتریم کرده است. قدح را برمی دارم و راه می افتم. به دقت دارم ظرفم را ور انداز میکنم. "کجای اتاقم باید بگذارم. من که جا برای قدح ندارم." 
بوی ریحان تندتر شده است. بوی کاگل هوا هم خیس خورده و مثل بوی کاگل باران خورده شده. هنوز خنکای آبشار روی صورتم مانده. می ایستم و به دور و برم نگاه میکنم. غروب گذشته و شب آمده. شب، مهتاب کامل است. صدای زوزه گرگها را از دور میشنوم. "بهتر است عجله کنم." شروع به دویدن میکنم. باید سریعتر بروم و سریعتر میدوم. "این گرگها هم وقت مهتاب وحشی تر میشوند." سریعتر میدوم. " میروند بالای یک بلندی و زوزه میکشند. از بس که خمار خون هستند نمیتوانند غنج زدن دلشان را برای خون تازه پنهان کنند. به هم چنگ و دندان نشان میدهند، نیشخند میزنند و به سر و گوش هم دندان می کشند."
گرگها بلندتر زوزه میکشند و من تندتر میدوم. "نمی توانند سرمستیشان را از بوی خون تازه پنهان کنند. بی تابی می کنند. مرتب این طرف و آن طرف میروند. تمام گله وحشی میروند بالای تپه و زوزه میکشند: "همه این بیابان امشب از آن ماست. بی خبر نمی آییم. آماده باش میدهیم. امشب شب ماست و شب دلی از عزا درآوردن. چه فرقی میکند کجای بیابان گیر افتاده باشی، راه فرار نداری." باز این طرف و آن طرف میروند و بی تابی میکنند. بلندتر زوزه میکشند. "تو که از گله ات دور افتاده ای و یا تو که قلاده ای به گردنت نیست. تو که تنها و بی کس و بی پناه مانده ای و تو که تازه زنجیرهایت را پاره کرده ای، این بیابان همه اش از آن ماست، کجا فرار میکنی؟"
می خواهند زهره ترکم کنند. باید بایستم. "کجا میدوم؟ جایی قرار نیست برسم. همه جا هم که مثل هم است." آرامتر میدوم. "چه فرقی میکند کجا برسم؟ بهتر است آرامتر شوم ....