پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۹

شناخت حافظ و اندیشه هایش 3 --- آفرینش پر عیب

هنوز هم نگرش حافظ به زندگی و جهان هستی برایم شگفت آور است. از دید حافظ، جهان بی عیب و نقص نیست و بالاخص این عیب بسیار بزرگ را دارد که این نقصها همه جزئی از سرشت آفرینش هستند، نمیتوان کاری کرد که این عیب و نقصها برطرف شود حتا آفریدن جهانی دیگر و عظیمتر نیز نمیتواند نقصهای این جهان را کتمان کند.
آن-قد عیب و نقص در این جهان جدی و عمیق است که حتا اضافه کردن یک جهان سراسر کامل، بی نقص، رویایی و البته بسیار عظیمتر که تنها کارکردش پرده پوشی بر عیبها و نقصهای این جهان کوچک است هم افاقه نمیکند و دردی از دردها را دوا نخواهد کرد. باز هم آفرینش ناقص و ناکامل است. اما حافظ درویش مسلک باز رندیش گل میکند و راه حل کنار آمدن با آفرینش پر عیب و نقص را هم نشان میدهد آری جهان بالذات معیوب است اما "میتوان آگاهانه منکر این عیب و نقصها شد"
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ------ ور نه اندیشه اینکار فراموشش باد
آن که یک جرعه می از دست تواند دادن ------- دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ----------- آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

پیر و مراد حافظ، عیبی به این بزرگی را میبیند که حتا باده نوشی، این تنها دلخوشی حافظ از گذران زندگی را هم نمیتوان تا همیشه انجام داد ولی چشم خطا پوش خودش را بر این نقص و خطا می بندد و شتر دیدی ندیدی. پیر رندان، دانسته منکر عیوب آفرینش و کاستیهای آن میشود.


پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت ----------- آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
دانش حافظ خبرش داده که این جهان پر عیب و نقص است و آخرش تهی است. اضافه کردن جهان دیگر هم عیب و نقص آفرینش را برطرف نمیکند همینجاست که بی تفاوتی و بی توجهی حافظ را به معاد و جهان دیگر یا به وعده و وعیدهای آن میتوان در کرد. اما اینها همه وسوسه عقل است برای برهم زدن شادخواری حافظ در جشن و طرب آفرینش و باز هم در سرگردانی عقل، عشق حافظ بر دانش و عقلش نهیب میزند و به سادگی چشم بر ناکامل و تهی بودن زندگی می بندد. میگوید آری عیب و نقص هست اما من دانسته انکارشان میکنم. چون دیدگان من هم ناکامل است و نمیتوانند نقصهای آفرینش را ببیند.

آری، ببین که در دنیا نه عدالتی است و نه فرجامی و تصور هم نکن که عیب از رفتار توست، همه عیبها از آفرینش است و تو در این میان تنها یک گرد هستی . همان-قد خواهی توانست عیبهای دنیا را برطرف کنی که تا به امروز پیشنیان تو کرده اند: هیچ.

راحت باش، بنشین گوشه ای و زندگی خودت را بکن، چکار داری چه کسی راست است و چه کسی ناراست، کاری از دست تو برنمی آید، تا جهان بوده و هست بر همین پاشنه گردیده، از دست تو چه کاری بر می آید که از پیشینیان ما بر نیامده بود؟ همه این قیل و قال دنیا، لشکر کشیها، شیونها و فریادها، جنگ هفتاد و دو ملت بر سر هیچ، همه اینها را فراموش کن، اصلا منکر شو، بی خیال شو، ساغر و پیمانه ای فراهم کن و شاهد و معشوقی بر کنار بگیر، گاه لب بگذار بر لب جام تا صفایت بدهد و گاهی دیگر همه سعیت بوسیدن لب یار باشد. انکار دوای درد وجدان آگاه است.

حافظ عیبها و خطاهای آفرینش را میبیند و فرجام شوم مرگ را در انتهای زندگی خود میشنود که بی صبرانه به انتظار ایستاده تا فریاد بزند: "تمام شد"، اما با اینحال، همه اینها را انکار میکند، دست به دامن می و معشوق میشود تا به مدد مستی و یارپرستی، گذران زندگی را دلپذیر کند و دمی را به خوشی بیاساید. اما همین که از دام عقل می رهد، در میانه مستی و خوشی یادش می آید که باید باده را به اندازه بخورد! آری آفرینش در ذات خود ناکامل و پرخطاست و گریزی هم از آن نیست. تنها راه چاره ات این است که به گردونه آفرینش فرمان ایست بدهی و دمی را بیاسایی اما حیف و صد حیف که نمیتوانی تا بینهایت همسفر جام و باده باشی.