پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۹

اشعار منتخب ---- بودن یا نبودن --- احمد شاملو

شعر هملت (بودن یا نبودن) به زیبایی هر چه تمام، شاهکار شکسپیر را دست مایه شعری زیبا ساخته برای بیان جدال دایمی که در درون شاعر وجود دارد: آیا آزاد و آگاه زیستن و جنگیدن، آیا تن ندادن به خفت، به ستم و یا به نادانی، ارزش این همه مصیبت و تلاش را دارد؟
و البته دو چیز بر تلخی این شوکران که زندگی آزاد و آگاه می نامندش می افزاید: آگاهی شاعر از گنداب جهان و فرجام پر درد و رنجش! و قاطع بودن شاعر در ادامه دادن به آزاد و آگاه زیستن.
هملت در شعر شاملو، هیچ شکی ندارد که بودن را خواهد برگزید و هیچ بحثی نیست که خواهد جنگید تا انتقام خون پدر را از عموی نابکارش بگیرد، عموی خاینی که پدرش را در باغ "جتسمانی" هنگام خواب به سمی میکشد تا هم تاج و تخت را از او بگیرد و هم همخوابه زن زیبای شاه (مادر هملت) شود و از همه مهمتر، هملت را وارث خونخواهی پدرش میکند (یاد آور تکرار اولین قتل است، قتل هابیل به دست برادر نابکارش).
اما هملت کوتاه نخواهد آمد. او میداند که در راه این انتقام، همه چیز را از دست خواهد داد اما او که داستان خیانت عمویش را از زبان روح فقید پدر شنیده است آماده است تا همه مصیبتها را به جان بخرد: "خودکشی مادرش"، "خودکشی معشوقه اش"، و "کشته شدن به دست دوست  دیرینش و برادر معشوقه اش." اما همیشه این وسوسه آزاردهنده وجود دارد: "آیا ارزشش را دارد؟". این وسوسه همیشه همراه شاعر هست اگر چه از قاطعیت شاعر در بودن، ماندن و جنگیدن نمیکاهد.
تنها نیرویی که به زندگی او ارزش میدهد و سزاوار زیستنش می کند همین انتقام خون پدر است از عموی خائن و مادر بی وفایش و میداند که در این راه تنهای تنهاست، امید کمکی ندارد نه از مادر، نه از دوست، نه از معشوقه، نه از مردمی که خود را به نادانی و خریت زده اند و به ستمکار سر تسلیم فرود آورده اند و نه از تماشاگرانی که در پس پرده تاریکی نشسته اند (در تآتر تماشاگران در تاریکی اند و بازیگر در روشنایی صحنه، نقش می آفریند).این تماشاگران از پیش، سیم و زر پرداخته اند تا از تماشای درد و رنج بازیگر نقش هملت لذتی به کف آرند!
اینجاست که نگاه شاملو به مردم روشن میشود، هرچند او برای آزادی مردمش می نویسد و می جنگد اما امیدی هم به یاری آنها ندارد. او تنها میخواهد انتقام زندگی خود را از ظالم ستم پیشه و از این زندگی ناعادلانه بگیرد و تا آخر خط هم ایستاده است. آگاهی شاعر از پستی نهاد ستمکار باعث شده که او نتواند به گند جهان تن دهد و خود را به خریت بزند، جنگیدن و انتقام تنها چاره کار اوست و پرده آخر نمایشش.

شعر، گفتگوی بازیگر نقش هملت در میانه نمایش است با خودش، درست پیش از پرده آخر که مادرش "شراب زهر آلوده" را در دست گرفته تا تشنگی پسرش (هملت) را با زهری فرونشاند و "شمشیر به زهر آب دیده" در کف نزدیکترین دوست سابقش (دشمن امروز) است تا او را در نمایش ساختگی و دوستانه "شمشیر بازی" از پای دراود، نمایشی که برای تفریح شاه خائن و دسیسه پرداز ساخته و پرداخته شده است و بازیگر هملت که پیشاپیش از تراژدی خود آگاه است، میپرسد "بودن یا نبودن؟" 

بودن
یا نبودن...

بحث در این نیست
وسوسه این است.


شرابِ زهرآلوده به جام و
شمشیرِ به‌زهر آب‌دیده
                           در کفِ دشمن. ــ
همه چیزی
             از پیش
                     روشن است و حساب‌شده
و پرده
      در لحظه‌ی معلوم
                          فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بود
که نقشِ من میراثِ اعتمادِ فریب‌کارِ اوست
و بسترِ فریبِ او
                   کامگاهِ عمویم!
[من این همه را
                   به‌ناگهان دریافتم،
با نیم‌نگاهی
              از سرِ اتفاق
                            به نظّارگانِ تماشا]

اگر اعتماد
           چون شیطانی دیگر
این هابیلِ دیگر را
                     به جتسمانی دیگر
به بی‌خبری لالا نگفته بود، ــ
خدا را
خدا را!


چه فریبی اما،
                چه فریبی!
که آن که از پسِ پرده‌ی نیمرنگِ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی‌ِ فاجعه
آگاه است
و غمنامه‌ی مرا
                  پیشاپیش
حرف به حرف
                بازمی‌شناسد.


در پسِ پرده‌ی نیمرنگِ تاریکی
                                   چشم‌ها
                                              نظاره‌ی دردِ مرا
سکه‌ها از سیم و زر پرداخته‌اند
تا از طرحِ آزادِ گریستن
در اختلالِ صدا و تنفسِ آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به‌تردید می‌نگرد
لذتی به کف آرند.

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
                  به تساوی
در برابرِ خویش به کُرنش می‌خوانند،
هرچند رنجِ من ایشان را ندا درداده باشد که دیگر
کلادیوس
            نه نامِ عمّ
که مفهومی‌ست عام.

و پرده...
در لحظه‌ی محتوم...


با این همه
            از آن زمان که حقیقت
چون روحِ سرگردانِ بی‌آرامی بر من آشکاره شد
و گندِ جهان
             چون دودِ مشعلی در صحنه‌های دروغین
منخرینِ مرا آزرد،
بحثی نه
         که وسوسه‌یی‌ست این:

بودن
یا
نبودن.