هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد.
اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینیست
که مزدِ گورکن از بهای آزادیِ آدمی افزون باشد.
□
جُستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش بارویی پیافکندن ــ
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
توضیح:
شاعر در دوراهه شکننده ای قرار گرفته. یک راه امن و آسایش است اما تن دادن است به روزمرگی و ابتذال در زیر چکمه های حاکمِ خونریز و راه دیگر جنگیدن است و هراس از مرگ در انتهای راهی شاید کوتاه.
در تصور شاعر، روزمرگی و ابتذال چون هیولایی خزنده است با دستانی شکننده (شکاننده) و نابودکننده که از انسانیت اثری باقی نمیگذارد. اما شاعر میداند که راه دیگر نیز مبارزه با هیولای مرگ است که دستانش حتا از ابتذال نیز شکننده تر است و نابودکننده تر. اما علارغم این آگاهی، شاعر میگوید هرگز از مرگ نهراسیده چرا که برای او زندگی در سرزمینِ بی آزادی غیرممکن است، در سرزمینی که اگر جانِ انسان آزاده ای ستانده شود، دغدغه قاتل نه عذابِ وجدان (بهای ستاندنِ آزادی) که پرداختنِ مزد گورکن است تا جنایت خود را لاپوشانی کند. برای شاعر، مردن در سرزمینی که بهای آزادی از مزدِ کورگن کمتر است ناممکن است.
بند دوم شعر با ما از چرایی این انتخاب میگوید و از تعریف انسان. تمامِ انسانیت جستجو کردن است و یافتنِ آنچه به دنبالش هستی و آزادانه و به اختیار برگزیدنِ هرآنچه در پیش بودی. اینگونه است که خود را میسازی و از گِلی که آدم مینامند بارویی (قلعه ای) بنا میکنی عظیم که فروریختنی نیست. همه انسانیت همین است، همه انسانیت همین آزاد بودن است و به اختیار برگزیدن و اگر بهای این آزاد زیستن و انسان بودن مرگ است، حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
پی نوشت: شکننده هم متعدی است و هم لازم. در اینجا به معنای متعدی به کار رفته یعنی شکاننده مثل حسن شیشه را شکست (متعدی) در مقابل شیشه شکست (لازم).